خانه > استاد به روایت دیگران > از اردیبهشت سلام تا اردیبهشت وداع
از اردیبهشت سلام تا اردیبهشت وداع

از اردیبهشت سلام تا اردیبهشت وداع

نوشته زیر توسط آقای علیرضا متولی ، عضو شورای نویسندگان مسجد جوادالائمه (ع) و نویسنده کتاب زندگینامه داستانی امیرحسین فردی در مراسم گرامیداشت سالگرد درگذشت امیر ادبیات انقلاب قرائت گردید.

به نام خدای مهربان

و به نام خدای دوشنبه های همیشه قشنگ

از اردیبهشت سلام تا اردیبهشت وداع

از آن لبخند شروع می كنم. و از آن نگاه.

اولین لبخند و اولین نگاه، از دل تاریكی حیاط مسجد.

 كه این تاریكی یادگاری از شبهای خاموشی جنگ بود.

برق نگاهی از دل این تاریكی به دلم جسته بود و لبخندش را حس كرده بودم.

همیشه از همان لبخند و از همان نگاه شروع می كنم.

هنوز هم از نیمرخ همان طور نگاه می كند كه آن شب برای اولین بار برگشت و نگاهم كرد.

 و هنوز هم از نیمرخ همان طور لبخند می زند كه آن دوشنبه شب، در حالی كه در وضوخانۀ وسط حیاط مسجد، وضو می گرفت، برگشت و لبخند زد و سلامم را پاسخ داد.

این دومین لبخند مسجدی عمرم بود كه مرا پاگیر كرد.

اولی در هفت سالگی ام و دومی در حوالی هجده سالگی ام.

به گمانم یك دوشنبه شب اردیبهشتی بود.(اردیبهشت 1362) هوا مطبوع و بهاری بود. همۀ شرایط مهیا بود كه دلم را ببخشم به مجموعۀ شرایطی كه زندگی ام را رنگ تازه ای می بخشید این معامله آن شب پا گرفت. دادم و گرفتم و هنوز هم می گیرم.

مسجد جوادالائمه بود. دوشنبه بود. اردیبهشت بود. من بودم و اضطرابی صمیمی و امید بخش با من بود.

رفیقم ، محمد ناصری مرا به آنجا برد تا سرنوشت زندگی ام جهت دیگری به خود بگیرد. من به كجا می رفتم؟ خودم هم نمی دانستم. من دوباره به خانۀ خدا دعوت شده بودم و این بار با نگاه مهربان و لبخند قشنگ امیر حسین فردی، دلم را به قمار گذاشتم؛ قمار لطیفی كه به قصد برد و باخت نبود. لذت این قمار، هیجان دلچسبی داشت و این هیجان هنوز هم لحظه ای از دلم بیرون نرفته است. حتا اگر باخته باشم در این قمار، همیشه حس برد سراسر روح و جانم را به خود پیچیده است و سرمست از این برد هستم.

 ماه اردیبهشت بود. درست یادم هست وقتی از سی متری جی وارد خیابان شهید خمارباغی شدیم، بوی گل پیچ امین­الدوله که از نرده­های ­­­حیاط خانه ای بیرون زده­ بود، به مشام می­رسید. من بودم و محمد ناصری که سرازیری خیابان را می ­رفتیم تا به سیزده متری حاجیان برسیم و بعد به مسجد جوادالائمه.

درست یادم هست یک دوشنبه اردیبهشتی بود. چه سالی؟ 1362. جنگ بود و خاموشی. تنها نور مغازه ­ها بود و نور پنجره ضربدر خوردۀ خانه­ها که معابر را روشن می­کرد.

به مسجد که رسیدیم، دل توی دلم نبود. کیهان ­بچه­هایی که داستانم در آن چاپ شده بود به عنوان مدرک با خودم آورده بودم. لابد عقلم نمی­رسید کسی که قصه­ات را در مجله اش چاپ کرده نیازی به مدرک ندارد.

خب عقلم نمی­رسید که اگر تو از عباس یمینی شریف تصویر مردی با سبیلهای پرپشت در ذهن داری دلیل نمی شود کسی را که امشب او را خواهی دید، او هم سبیلی پر پشت داشته باشد و سرش طاس باشد.

به در مسجد که رسیدیم. نور شبستان مسجد بود فقط و حیاط تاریک. مردی کت قهوه ای رنگی بر دوش انداخته بود و داشت وضو می گرفت. پشت سرش شبستان مسجد بود و چارچوب در حیاط مسجد، امیرحسین فردی را در حالی که وضو می گرفت در خود قاب گرفته بود.

محمد می خواست سلام کند که امیرخان برگشت. لبخند زد و محمد گفت: این هم علیرضا متولی. و او با لبخند جواب سلاممان را داد.

این اولین تصویری است که از او دارم. ای کاش نقاش بودم و این تصویر را با نقاشی ابدی میکردم. همانطور که در ذهن و دلم ابدی شده است.

من همان جا دلم را به امیرحسین فردی باختم. چه باختنی! که همه اش برد بود. بردی که سرمایه همه عمر من شد.

این اردیبهشت سلام من بود.

هجده سال پس از اولین اردیبهشتی که چشم به دنیا گذاشته بودم.

پس از آن بود که سی سال با فراز و نشیبهایش را با هم گذراندیم.

و عاقبت آن روز رسید که برای هر کسی میرسد. همان شتر معروف که در خانه هر کسی می نشیند.

اردیبهشت بود باز. پنجشنبه عصر بود . محمد علی قربانی تماس گرفت و گفت از حال امیرخان خبر داری؟

گفتم ده دوازده روز پیش او را دیدم. یادم آمد که ده دوازده روز پیش دستش را گذاشته بود روی شانه ام. حال خوشی نداشت. گفتم: امیر خان حالتان خوب نیست؟

خندید و گفت: خوبم. دیگر آن توان سابق را ندارم.

به قربانی گفتم: چند روز پیش دیدمشان.

گفت: می گویند امیرخان حالش خوب نیست.

معنی این حالش خوب نیست را همه می دانند.

گفتم: چه شده؟

گفت: امیرخان رفت.

–         کجا؟

و گریست. و من فقط می توانستم بگویم : نه! نه!

و پیاده و به دو رفتم در خانه شان. عارف را دیدم . اولین بار بود که می دیدمش. گفتم:

خبر درسته؟

گفت: بله…

و من برگشتم و رفتم سر کوچه. هنوز بچه ها نیامده بودند. تنها بودم. مرگ امیرخان اتفاق نبود که بتوانم تنهایی بگریم. جلوی گریستنم را می گرفتم.

نوار خاطره هایم با امیرخان شروع به کار کرده بود.

مجبور بودم دکمه مکث ذهنم را بزنم و هی به خودم امیدواری بدهم که نه!

نه! امیرخان زنده است…

مگر همین یکی دوماه پیش نگفته بود داستان ادامه دارد؟

اما بالاخره روزی می رسد که باور می کنیم. خبر صحت دارد. من که هنوز باور نکرده ام.

چون احساس می کنم سومین تولد اردیبهشتی زندگی ام پس از درگذشت امیرخان آغاز شده است

چند روزی پس از در گذشت استاد، در رویا دیدم یک بنری هست در دنیایی غیر از این دنیا؛ تصویر امیرخان در حالت ایستاده در این بنر بود. تصویر حالتی داشت که انگار فوت شده است. من جلو رفتم و پرسیدم شما این جا چه کار می کنید؟ گفت فعلا که عکس ما توی بنر است، یواش یواش می آییم بیرون. بعد دستش را دراز کرد که من بیاورمش بیرون.

صبح همان روز محمد زنگ زد و برنامه نوشتن کتاب زندگی امیرحسین فردی را به من تکلیف کرد.

 این همان حس زندگی بود که من بعد از نوشتن کتاب پیدا کردم. دیدم که آقای فردی کنار ماست. زندگی می کند. فقط ما باید از بنر بکشیمش بیرون. سعادتی نصیبم شده بود که مسوول این کار شده بودم

حالا پس از نوشتن این کتاب احساس می کنم نه سی سال که از ابتدای تولد امیرخان با او زیسته ام و بنا دارم از این پس هم با او و تعالیمش زندگی کنم.

من فکر می کنم الان در تولد تازه ای هستم. در داستانی که من از زندگی او نوشته ام، آقای فردی با مرگش به اوج می رسد. من این روزها احساس می کنم در اوج هستم.

به نظرم اوج یعنی این . یعنی آخرین جمله زیبایی که من از او شنیدم امیرخان در آخرین سخنرانی خود در مراسم جشنواره شهید غنی پور فرمود:

“داستان همچنان ادامه دارد”. ما آدم های این قصه ایم. ما خودمان شخصیتهای این قصه ایم.

اوج این جاست که داستان ادامه دارد.

 من در اینجا خودخواهانه سومین تولد اردیبهشتی ام را به خودم تبریک می گویم.

برای خانواده ایشان و خانواده ادبیات، و خانواده ادبیات انقلاب اسلامی و دوستانم صبر آرزو می کنم.

و آرزو می کنم امیرخان، کوتاهی ها و بدی هایم را ببخشد.

والسلام

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>