خانه > استاد به روایت دیگران > داستان یک دیدار
داستان یک دیدار

داستان یک دیدار

هیچ وقت تصور نمی کردم بتواتم یک داستان و یا یک رمان بنویسم. با آن که از کودکی با مجله ی عزیز کیهان بچه ها آشنا بودم چون هر هفته، پدرم شماره ی جدیدش را برایم می آورد و من در قصه های آن غرق می شدم.

هیچ وقت تصور نمی کردم روزی کتاب های من چاپ شود و در سراسر ایران به فروش برسد. با آن که از دوران راهنمایی با کتاب رمان و داستان کوتاه انس گرفته بودم و با حوصله کتاب های رمان و داستان کوتاه را مطالعه می کردم.

هیچ وقت تصور نمی کردم روزی به عنوان نویسنده شناخته شوم، چون شعر می سرودم و توفیق چندانی در این زمینه حاصل نمی شد. محدوده ی جغرافیایی شعرهایم خیلی محدود و بود و کوچک. دلم می خواست نوشته هایم در محدوده ی بزرگتری شنیده وخوانده می شد.

خیلی اتفاقی خبر دار شدم جناب آقای امیرحسین فردی به شهر بندر ترکمن آمده است. چند تن از دوستانم که دستی در نوشتن قصه داشتند، می خواستند به دیدار آقای فردی بروند. من هم با آن ها همراه شدم. چون با اسم آقای فردی آشنا بودم و می دانستم سردبیر کیهان بچه ها است.

وقتی برای اولین بار چشمم به آقای فردی افتاد، مردی ساده و مهربانی را دیدم که چشمانش از دیدن ما برق افتاده بود و لبخندی چهره اش را مهربانتر می کرد. خیلی زود بحث در باره قصه و قصه نویسی در گرفت. هر کدام حرفی در باره قصه و داستان می گفتند. آقای فردی توصیه می کرد؛ با حوصله و جدیت بنویسند. من ساکت بودم و حرفی برای گفتن و وارد بحث شدن نداشتم. تا این که آقای فردی روبه من گفت: «شما هم داستان می نویسید؟»

من صادقانه گفتم: «من بلد نیستم داستان بنویسم.»

دوستان به حرفم خندیدند. آقای فردی هم لبخندی زد و گفت: «خب، اگر علاقه داشته باشی ما کمکت می کنیم داستان بنویسید. اتفاقاً ما آمدیم اگر کمکی از دستمان بر بیاید برای شما انجام بدهیم.»

دوستانم ماجرای شعرسرایی ام را به آقای فردی یاد آور شدند. آقای فردی گفتند: «پس، زمینه نوشتن داری و با خیال راحت شروع به نوشتن بکن! بعضی موضوع ها را فقط می توان با زبان شعر بیان کرد و بعضی موضوع را هم به زبان داستان. هرکدام ارزش خاص خودش را دارد. شما نوشته هایتان را به مجله ارسال کنید، ما عیب و ایراد های آن را برطرف می کنیم و یا می گوییم چه کار باید بکنید. برای یاد گرفتن داستان بهترین کار، نوشتن داستان است.»

از شنیدن حرف های آقای فردی قوت قلبم برای نوشتن داستان بیشتر شد. بعد از آن با جدّیت تمام روی به نوشتن آوردم. و نوشته هایم را به آقای فردی ارسال کردم. تا این که یکی از داستان هایم در کیهان بچه ها به چاپ رسید. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. چند شماره از مجله را خریدم و به دوستانم هدیه دادم. بعد از آن نوشتن برای من روز به روز جدی تر شد.

هیچ وقت تصور نمی کردم یک دیدار چقدر می تواند مسیر زندگی یک نفر را تغییر بدهد. دقیقاً دیدار با آقای فردی همین کار کرد را داشت و زندگی ما را در مسیر قصه نوشتن قرار داد. حالا هر وقت داستان جدید یا رمان جدیدی می نویسم، در پایان داستان ناخودآگاه یاد آقای فردی عزیز می افتم و با خودم زمزمه می کنم؛ روحشون شاد.

منبع: hekayeh.blogfa.com

abo-saleh-pak

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>