خانه > آثار > گزیده هایی از دست نوشته های چاپ نشده زنده یاد امیرحسین فردی
گزیده هایی از دست نوشته های چاپ نشده زنده یاد امیرحسین فردی

گزیده هایی از دست نوشته های چاپ نشده زنده یاد امیرحسین فردی

اشاره

 از میان تمام بازی‌های روزگار، هرگز به میراث بردن مجموعة خاطرات زندگی یك مرد را تصور نمی‌كردم؛ مردی كه در نوجوانی، دل پر‌شور و سر‌سبز دارد و در جوانی قصد قربت می‌كند و خیز بر‌می‌دارد تا پرواز كند تا برِ دوست.

 مردی كه هم نویسنده است، هم معلم است، هم كاپیتان است، هم پدر است و هم خان! است.اما در انبوه این كاغذها كه جای عبور دستان اوست، تنها در مواجهه با «خود» او هستیم. این كاغذهای زرد و كاهی، آیینه روح پاك و وجدان فریادگر او هستند؛ مثل یك موسیقی ناب، با تمام اوج‌ها و فرودهایش. آنجا كه كاغذ روبرویش را خط خطی می‌كند و بر سر خود فریاد می‌كشد، و آنجا كه با تمام سلیقه و حوصله‌ای كه همگی از او سراغ داریم، خوشنویسی می‌كند. خیلی ساده، خیلی روشن، مثل همه زندگی‌اش.

 بخشی دیگر از این دستنوشته‌ها برای ویژه‌نامة سیزدهمین جشنوارة شهید بزرگوار، حبیب غنی‌پور انتخاب شده است. شایسته دیدم كه از میان انبوه دست‌نوشته‌ها هر‌‌ آنچه مرتبط با جلسات داستان‌نویسی مسجد جوادالائمه‌(ع)، جشنواره شهید حبیب غنی‌پور و فرایند خلق رمان‌های اسماعیل و گرگ سالی بودند، انتخاب كنم. این انتخاب‌ها، گاه در حد یك جمله و گاهی مبسوط‌تر، به ترتیب زمانی درج شده‌اند. تفسیر و تبین ویژگی‌های این مجموعه را به وارثان اندیشه‌های او واگذار می‌كنم.

مریم فردی

 

 21/09/67

… باید بروم به مسجد. جلسه قصه ده، نه سال از عمرش می‌گذرد. ولی حس می‌كنم دیگر كشش ندارم. دوستتر می‌دارم كه در خلوت اتاقم مطالعه كنم. ولی بچه‌ها هم از من انتظار دارند.

28/10/67                                                                

با مكافاتی (و كمی خستگی، آخر دو شب است كه خوب نمی‌توانم بخوابم) به جلسه قصه رسیدم. كاتب خیلی از كارهای ترجمه شده یاشار كمال را خوانده است. ماشاالله حسابی پیش می‌رود. خیلی خوشحالم.

18/11/67

دیشب جلسه دوشنبه شب مسجد بود. محمد ناصری قصه خواند. مدت‌ها بود كه ننوشته بود. ماه‌ها و شاید هم سالی می‌شد كه چیزی نخوانده بود. خیلی نگرانش بودم. بی‌شك از اصولی‌ترین و سلیم‌النفس‌ترین دوستانم است. از سال‌های پیش می‌شناسمش. از زمانی‌كه پسر بچه كوچكی بود و به كتابخانه مسجد می‌آمد، تا به امروز كه دانشجو و معلم است. به عقیده‌ام نویسندة خوبی خواهد شد، به شرطی كه شیرین و شدید به كارش بپردازد و همین‌طور خودش را باور كند. نگاهی معنوی، با ظرائف شاعرانه و عواطف عاشقانه دارد كه حاصل كارش را پاكیزه و مهذب و مطهر می‌كند. باری آن‌قدر تحت تأثیر نوشته‌اش قرار گرفتم كه مجبور شدم چند بار با گوشه دستمالم، اشك‌هایم را پاك كنم.

18/02/68                                                        

امروز نشسته بودم، و [اتوبوس] دو طبقه مالك‌اشتر، پر و پیمان، لِك و لِك، به طرف پایانه شهید فیاض‌بخش می‌نالید و می‌آمد كه سوژه یك رمان بلند در ذهنم جرقه زد: چند سال قبل از انقلاب جوانی عاشق، بوی آن را استشمام می‌كند. خود را در معبر آن قرار می‌دهد. با دختری كه بسیار دوستش می‌دارد و می‌خواهد ازدواج كند، رابطه‌اش را بر‌اساس انقلاب و مصالح آن تنظیم می‌كند. همین‌طور با شغلش، با دوستانش، فعالیت‌ها، تشكیلات، كارهای فرهنگی، هنری، ورزشی، خانوادگی. دختر نمی‌تواند بیاید. می‌ماند. انقلاب پیروز می‌شود، و پسر از او جدا می‌شود. ولی دلش پیش او می‌ماند.

25/04/68        

در صددم به امید خدا، دست به نوشتن رمانی بزنم. حوادث این رمان در برگیرنده اوج‌گیری مبارزات مردم ایران برای سرنگونی نظام شاهنشاهی و برپایی حكومت اسلامی خواهد بود. به همین بهانه چند روز است كه در حال تورق و مرور دفترهای یادداشت سال‌های آخر عمر نظام شاهنشاهی هستم. حالات و احوالاتی كه در آن فضا و در آن سنین داشته‌ام، برایم عجیب است. نسبت به امروزم تفاوت زیادی داشته‌ام. آنچه برایم شگفت‌انگیز بود، تغییرات درونی و باروری احساسات و اندیشه‌های مذهبی‌ام است. در حالی كه اصلاً لازم نبود چنین دگرگونی و استحاله‌ای در من رخ بدهد. همه‌چیز برای یك زندگی منطبق به خواسته دوران جوانی و سلیقه و پسند روز برایم فراهم بود.

اسلام و انقلاب مثل یك معجزه مرا از آن خود می‌كنند. از بستر زندگی كارمندی و… جدایم می‌كنند. رفته‌رفته دگرگون می‌شوم. تغییر پیدا می‌كنم و همراه مردم حركت می‌كنم. جای تردید نیست كه لطف الهی شامل حالم شده است. كما اینكه هنوز هم در سایه‌سار این لطف و كرم بی‌انتها قرار دارم.

26/04/68

جلسه قصه داشتیم. بالای پشت بام مسجد، زیر نور چراغ گاز سوز. چندمین سال و چندمین تابستان است كه این‌طور هستیم.

ابتدا بحث بر سر نو و كهنه بود. البته مراد از نو همان رئالیسم جادویی است كه مثل اپیدمی شایع شده است. بحثی گرم و نسبتا طولانی بود. اگر چه نتیجه گیری مستقیم و جمع‌بندی صریحی نداشت، ولی مسئله تا اندازه‌ای كالبد شكافی شد…

09/07/68  

امروز داستانی كه هنوز اسمی برایش در نظر نگرفته‌ام شروع شد. شروعش از یك جلسه خانگی است كه در آن درباره تشكیلات یك تیم محلی صحبت شده و تصمیم گرفته می‌شود. ساعت شروع چند دقیقه از ساعت 6 بعد از ظهر گذشته بود. حال خوش و هیجان محسوسی داشتم. احساس می‌كنم به امید خدا این كار، روزنه‌ای در ادبیات كشورمان باشد و نیز بازگو كننده گوشه‌ای از تاریخ تحولات ملت در قبل از انقلاب.

20/12/75

قرار است آخرین جلسه دوشنبه مسجد را، امشب تشكیل بدهیم. خیابان‌ها شلوغ است. نمی‌دانم تا ساعت هشت آنجا می‌رسم یا نه؟ در حالی كه الان ساعت هفت است.

21/12/75

نوشتم كه جلسه دیشب آخرین جلسه امسال بود. به امید خدا رفت تا 18 فروردین 76 كه اولین جلسه اول آن طرف سال تشكیل بشود. قرار شد دو كار انجام بشود. یكی اینكه هر سال كتاب‌های سال، در زمینه نوجوانان و بزرگسالان، اولی با مضمون آزاد و دومی با نگرش و مضمون دفاع مقدس، به نام حبیب غنی‌پور، انتخاب كنیم و در نزدیك‌ترین پنجشنبه دهم اسفند هر سال، در شبستان مسجد جوادالائمه مراسمی داشته باشیم و جایزه‌های برندگان را اهدا كنیم. دیگر اینكه به نام مسجد جوادالائمه‌(ع) انتشارات بگیریم و كارهای خودمان را آنجا چاپ كنیم تا مسجد از نظر مالی تقویت شود.

17/11/77

 ساعت 4 جلسه برگزاری انتخاب كتاب سال حبیب غنی‌پور بود. این دومین سال است. چند روز دیگر آخرین نتایج كتاب‌ها مشخص می‌شود. سیزدهم اسفند مراسم است. پارسال بازتاب خوبی داشت. مخصوصاً در مطبوعات. ان‌شاءالله امسال هم داشته باشد.

08/12/77

صد و پنجاه هزار تومان خود بچه‌ها برای برپایی مراسم دومین سال كتاب داستان حبیب غنی‌پور جمع كردند. حوزه هنری هم صد هزار تومان كمك كرد. پارسال ششصد هزار تومان بود.

09/12/77

در تب و تاب مراسم پنج‌شنبه هستیم. امروز نامه تقاضای اتوبوس را به كیهان نوشتم. بچه‌ها در تلاش هستند. شنیدم كه كاتب 20 هزار تومان به مراسم كمك كرده است. خوشحال شدم. آقای ناصری، نادری، نبی‌الله بابایی، زاهدی و بقیه بچه‌ها همه، بدون اجر و مزد مادی در تلاش هستند تا دومین مراسم آبرومندانه برگزار شود. مشكل ما، مشكل مادی است، و چون به جایی وابسته نیستیم، با پول ماهانه و غیره، هزینه‌ها تأمین می‌شود.

15/12/77

پنج‌شنبه دومین سال مراسم انتخاب كتاب سال شهید حبیب‌غنی ‌پور بود. به منتخبین، یكی یك سكه بهار آزادی دادیم. بیشتر مدعوین آمده بودند. از دو شبكه تلویزیون هم بودند، رادیو هم بود، به اضافه خبرنگاران و فیلم‌برداران متفرقه. مراسم پر‌رونق و موفقی بود. اگر برنامه‌ریزی بیشتری داشته باشیم و كوشش كنیم، بهتر از این هم می‌شود. امروز روزنامه‌های اطلاعات، خرداد و ایران خبرش را زده بودند. آن شب چهره‌ها شاد و معنوی بودند. فضای ملكوتی مسجد جان‌ها را زلال كرده بود. خداوند توفیق بدهد تا سال‌های آینده این مراسم گسترش بیشتری پیدا كند. نهایت این حركت پیوند معنویات و ادبیات  است و حضور شهید در فضای هنری كشور، كه امر بزرگی است.

19/12/78

پنج‌شنبه پیش بر مزار حبیب بودیم. بر مزار بی‌تکلف و بی‌سایبانش در بهشت زهرا. خودش در وصیت‌نامه‌اش این‌طور خواسته بود، تا باد و باران بر مزارش ببارند. باز هم بارید. مثل هر سال باران بارید. کم بودیم. چند نفری می‌شدیم. باران خیسمان کرد. انگشت‌های اشاره خود را بر روی سنگ قبر خیسش گذاشتیم و زیر باران فاتحه برایش خواندیم. امسال کتاب سال نداشتیم. نتوانستیم.

15/7/80

امروز می‌خواستم مطلبی برای حاج آقا مطلبی مرحوم بنویسم. نوشتم هم. یک کمی. تمام نشد که پاک‌نویسش کنم. می‌خواهم تو روزنامه چاپش کنم. می‌خواهم مردم ایران حاج مطلبی را بشناسند. می‌خوام بدانند که او پیش‌نماز مسجدمان بود. نزدیک به چهل سال امام جماعت بود. هیچ‌وقت هم بازنشسته نشد. تا آخر عمر نماز خواند و بعد هم رفت به آن ‌جایی که سال‌ها بود خودش را آماده کرده بود. این سال‌ها، هر کس حاجی را می‌دید، دستش می‌آمد که حاجی بار و بندیل را بسته می‌خواهد برود. مثل کسی است که بلیت قطار تو دستش است و روی سکو نشسته و چشم به انتهای دو خط موازی دوخته. قطار آمد. بعد از نماز صبح، حاجی با لباس آراسته، دوگانه صبح را به‌جا آورده، با سر و روی مرتب سوار شد و قطار سوتی کشید و تلک تلک به راه افتاد. سوت قطار خیلی بلند بود. حتی تو کوچه پس‌کوچه‌های محله‌ ما هم پیچید. همه ریختند بیرون. پشت سر قطار دویدند. قطار رفته بود. حاجی را برده بود، اما صداش هنوز هم تو سر من می‌پیچید. می‌خواستم بنویسم که حاجی خیلی خوب آن طرف را می‌دید، حواسش خوب جمع بود. هی کوله‌بارش را پر می‌کرد از عطر نماز و حدیث. هی می‌گفت در نمازها عجله نکنید. او در نماز عجله نمی‌کرد. نمازش را خواند و رفت.

15/11/80

دوشنبه نوشتم، یاد دوشنبه افتادم، دوشنبه‌های دهه شصت که شب‌ها توی آن خرپشته محقر آن مسجد فقیرانه جمع می‌شدیم و تا نزدیکی‌های نیمه‌شب داستان می‌خواندیم و از نویسندگان حرف می‌زدیم. دیگر آن شب‌ها نیستند، آن دورها ماندند. تو سیاهی خودشان گم شدند. اما در خاطرات من هنوز هستند، زنده‌اند. شب‌هایی که مثل روز روشن‌اند.

11/4/81

مشغول بازخوانی آن رمان انقلابی هستم. چند هفته‌ای طول خواهد کشید تا خوانش آن را تمام کنم. بعد از آن باید به مقدمات دوباره و سه‌باره‌نویسی‌اش بپردازم که فکر می‌کنم بیش از یک سال کار ببرد. البته با فرصتی که من دارم. به هر حال این رمان باید نوشته و چاپ بشود. به لطف و یاری خدا، چرا که به‌گونه‌ای تاریخ انقلاب است و من متعلق به آن نسلی هستم که در متن حوادث بزرگ انقلاب بود و حرف‌هایی در سینه دارد که متعلق به تاریخ این سرزمین و شاید هم بشریت است.

24/2/82

دیروز سردبیر کتاب هفته وزارت ارشاد تماس گرفت و طالب درج مطالب مربوط به انتخاب کتاب سال حبیب بود که به آقای ناصری معرفی‌اش کردم. احساس می‌کنم در دور تازه فعالیت این انتخاب، جامعه حساسیت بیشتری نسبت به آن نشان خواهد داد و توجه اذهان به این انتخاب معطوف خواهد بود.

5/3/82

امروز دوشنبه بود، نه مثل دوشنبه‌های این روزها، نه مثل دوشنبه‌های دهه هشتاد یا هفتاد، بلکه مثل دوشنبه‌های دهه شصت بود. آن دوشنبه‌هایی که هفته‌ای یک بار در اتاقک کوچک پشت بام مسجد جمع می‌شدیم و جلسه قصه‌خوانی و نقد داستان تشکیل می‌دادیم. همان بچه‌ها بودند، بچه‌ها که دیگر نه، بلکه مردان جوان میان‌سالی بودند که با یاد و خاطره آن شب‌ها دوباره زیر یک سقف جمع شده بودیم. البته این بار به نام حبیب که دوست و شهیدمان بود. صحبت از برپایی سومین جشنواره انتخاب کتاب سال حبیب غنی‌پور بود. تقسیم مسئولیت‌ها و شروع کار جدی برای آن جشنواره. دیدن سیمای نوجوانان پانزده شانزده سال پیش جالب بود و جالب تجلی و بروز احساس آن‌ها بعد از گذشت این همه سال بود که همگی با انگیزه آمده بودند برای ایفای مسئولیت و چه با خاطرات خوشی رفتند تا 45 روز دیگر، یعنی 20 مردادماه.

18/ 12/ 82

مشغول رتق ‌و فتق مقدمات جشنوارة سوم انتخاب کتاب سال حبیب هستیم. بچه‌ها انصافاً سنگ تمام گذاشته‌اند.

28/ 12/ 82

مهم‌ترین حادثه این روزها، برگزاری سومین جشنواره انتخاب کتاب سال حبیب غنی‌پور بود که پنج‌شنبه گذشته به‌خوبی در مسجد جوادالائمه(ع) برگزار شد. از نکات جالب توجه این دوره از جشنواره، چاپ همزمان چهار کتاب از حبیب و یا مربوط به او در روز برگزاری بود که گمان می‌کنم این سرعت عمل و همزمانی، در میان جشنواره‌های منطقه‌ای و کشوری یک رکورد باشد. مخصوصاً که تمام این کارها به‌وسیلة نویسندگان مسجد انجام گرفت و همه‌اش هم بدون مسائل مالی. به هر حال با این برگزاری خستگی من در رفت و مطمئن هستم که خستگی بقیه بچه‌ها هم که از اوایل سال درگیر این کار بودند، در رفت. مخصوصاً آقا ناصری، که برای این جشنواره خیلی‌خیلی زحمت کشید و بار اصلی روی دوش او بود.

8/5/83

امروز صفحات داستانم از 120 گذشت. با مداد نوکی می‌نویسم. پاک کن هم دارم. این‌طور نوشتن لذت‌بخش است. تمام صبح‌هایم را به این کار اختصاص داده‌ام، نمی‌دانم چه‌وقت تمام می‌شود، ولی اگر با همین سیاق پیش بروم امسال به احتمال زیاد تکلیف کار مشخص می‌شود. از اینکه می‌نویسم خیالم راحت است. شب‌ها آسوده می‌خوابم، احساس نمی‌کنم که عمرم بیهوده گذشته است، به همان کاری می‌پردازم که علاقه‌مند هستم و فكر می‌كنم بهتر از كارهای دیگر آن را انجام می‌دهم و بیشتر دوست دارم.

28/05/83

برنامه‌ام در نوشتن داستان پیش رفته است. الان اسماعیل در ساحل دریاست. شب است و هوا مهتابی، دریا اندكی طوفان دارد.

06/07/83

یك صفحه از داستان را نوشتم. ماجرای پاییز دربند است و بند را به آب دادن اسماعیل. از خودش بدش می‌آید و با محبوب خیالی خود صحبت می‌كند.

23/09/83

 داشتم كتاب‌های داستان و زندگی‌نامه داستانی پیرامون دفاع مقدس را برای جشنواره شهید غنی‌پور می‌خواندم. این دومین موج كتاب‌هاست كه می‌خوانمشان. روز شنبه موج اول را تحویل دادم و حالا… هم تعدادشان زیاد است و هم قطورند و حجیم و هم دیگر وقتی نمانده، و هم اینكه دست محمد شجاعی درد نكند كه این كتاب‌ها را شده باشد از بساطی‌های شاه‌آباد سابق و ناصر‌خسرو یا روبروی دانشگاه تهران پیدا می‌كند و در گردونه داوری می‌گذارد. كارش حرف ندارد این محمد ما. گمان نمی‌كنم در هیچ جشنواره‌ای، با آن همه آدم و پول و تبلیغ به این دقت و زیبایی كتاب جمع‌آوری شود.

25/01/84

آخرین روزهای پارسال چهارمین جشنواره ادبیات داستانی شهید غنی‌پور، روز 13 اسفند در شبستان مسجد جوادالائمه (ع) برگزار شد كه بسیار چشمگیر بود. از ویژگی‌های این جشنواره، شركت آقای مسجد‌جامعی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و سخنرانی ایشان در جلسه بود. همین‌طور بازتاب نسبتاً گسترده مطبوعاتی آن كه هنوز هم ادامه دارد.

11/03/84

شاید فصل مربوط به مش عمواوغلی و حوادث تبریز را در داستان بگنجانم. برای این كه بعدها هم به این حادثه احتیاج دارم. برای اینكه اسماعیل برای پیدا كردن مش عمواوغلی به مشكین شهر می‌رود.

14/07/84

صبح دوباره رفتم سراغش. روی میز پهنش كردم. دیدم ماجراها یادم رفته، آدم‌ها را نمی‌شناسم. هر كاری كردم نتوانستم، نشد، راه نداد. از طرفی هم روزه بودم. تمركز نداشتم. زود از فضای كار خارج می‌شدم. نمی‌توانستم به عمق آن بروم. از یك جا شروع كنم و قلم بزنم. ولی حالا كه ساعت از چهار هم گذشته، فكر می‌كنم شاید بتوانم بنویسم، ولی مانده‌ام میان رفتن و ماندن.

08/09/84

بد ننوشتم. اردو تمام شده. حالا رسیده‌ام به دوران فقر و فشار آن بر خانواده اسماعیل. پشت بامشان آب می‌دهد. روی بام كاهگل می‌خواهد. برد فرششان را گذاشت بانك كارگشایی و پولی برد و بعد گرفت آورد. مهین خانم سمسار محل را آورد و سماور ورشو و چند تایی دیگ و كاسه مسی را… فروخت. به هر حال بد نبود.

09/09/84

آنجایی هستم كه فقر اسماعیل را كلافه كرده و سر به خیابان گذاشته. برای رسیدن به تعادل و فراموش كردن تلخی فقر ساعت‌ها راه می‌رود و سر از محله‌های اعیان‌نشین شهر در‌می‌آورد. صفر سوار بر ماشین شیك او را می‌بیند و پس از آشنایی دادن سوارش می‌كند…

15/04/85

خبر مهم اینكه رمانم را تمام كردم، البته جلد اولش را. فكر می‌كنم نزدیك به یك دهه، بلكه هم بیشتر با آن متن سر و كله زدم. دادم تایپ بشود. اسمش را گذاشته‌ام «آغاز یك مرد». نمی‌دانم دست كدام ناشر خواهد افتاد. برای همین شوق و ذوقی برای چاپش ندارم.

09/08/85

دیشب كه ننوشتم، محمد ناصری آمده بود اینجا. كانون بودیم با هم، ناصر نادری هم بود. در یك میز گرد و یا كنفرانس مطبوعاتی بودیم. درباره بچه‌های مسجد و نحوه فعالیت‌ سال‌های قبل از انقلاب، پرسش‌ها را، به ترتیب جواب می‌دادیم و هر كدام از منظر خود. اداره مجلس دست جعفر ابراهیمی بود. حدود دو ساعت كشید. این اولین جلسه از چنین نشست‌هایی بود. امیدوارم تأثیر مثبتی در جهت معرفی حركت آن سال‌های ما بوده باشد كه ایران بی‌نظیر است. امروز خبر تنظیم شده‌اش را برای رسانه‌ها فرستاده بودند.

29/08/85

باز هم زود رسیدم. قرآن خواندم و حدیث یادداشت كردم. نیم ساعتی خوابیدم و صبحانه خوردم. حوالی ظهر بود كه احساس كردم می‌توانم رمان را شروع كنم. شوقی در من پدید آمده برای نوشتن. حتی سر نماز جماعت به صحنه‌هایی فكر می‌كردم.

30/08/85                                                            

خوب رمان را شروع كردم. نزدیك به یك صفحه نوشتم. به امید خدا ادامه‌اش می‌دهم. دیشب خواب آن یكی رمان‌ام را می‌دیدم كه بیشتر از دو ماه است كه دادمش محسن مؤمنی بخواند.

05/09/85

صبح را ساعتی به كلنجار رفتن با دو پاراگرافی كردم كه رمان جدید از آنجا شروع می‌شود. دشت صافی است كه پاییز پنجه بر سینه‌اش گذاشته و همه علف‌ها و درختچه‌ها زرد شده‌اند. صدای قارقار چند كلاغ شنیده می‌شود. سوت و كور است آنجا. بعدها سر و كله گرگی پیدا می‌شود و راه را بر قهرمان دادستان می‌بندد. زمان، زمان جنگ است.

06/09/85

صبح باز هم موفق به نوشتن شدم. چند خط و یا چند پاراگراف فرقی نمی‌كند، مهم آن لذتی است كه هنگام نگارش حروف با مداد، روی كاغذ نیمه كاهی، احساس می‌كردم. نوشتن واژه را از ابتدا تا انتها با دقت انجام می‌دادم و سعی می‌كردم زیبا بنویسم.

15/11/85

دیروز صبح كه به طرف نوشتن داستانی كه تقریباً دو ماه پیش دست گرفته بودم، رفتم، دیدم با ماجرا غریبم. قرار بود چه بشود؟ چه اتفاقی بیفتد؟ این‌ها كی هستند. اینجا كجاست. برای چی می‌نویسم. تا این میزان از جهان داستانم دور بودم.

10/12/85

امروز دهم اسفند ماه است، روزی كه ششمین دوره جشنواره انتخاب كتاب سال حبیب، مراسم اختتامیه خود را در همان مسجد جوادالائمه برگزار كرده و برگزیدگان و برندگان خود را به جامعه ادبی معرفی می‌كند. این جشنواره حالا دیگر تبدیل به یك جشنواره ملی و معتبر شده است. كارشناسان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی توجه خاصی به آن پیدا كرده‌اند.

11/12/85

جشنواره برگزار شد؛ پرشكوه و پرطنین. وزیر ارشاد آمد. نماز جماعت خواندیم. بعد من كمی صحبت كردم. آقای هرندی گفتار مبسوطی ارائه كرد، موضوع صحبتش نقش مسجد در جامعه صدر اسلام و حال حاضر بود. تأثیر آن را نمی‌توانم پیش‌بینی كنم. خیلی‌ها آمده بودند. خسته بودم دیشب، اما راضی.

16/01/86

… حمزه‌زاده در جمع راضی‌ام كرد تا رمان را هرچه زودتر به او بدهم تا برای نمایشگاه كتاب اردیبهشت امسال در بیاورد. خیلی مقاومت كردم، ولی اصرار او و محمد ناصری مجابم كرد كه كارم را به حوزه بدهم، دلم هم همین را می‌خواست ولی به خاطر ملاحظاتی نمی‌خواستم. به هر حال شب محمد ناصری آمد و نوشته را گرفت و برد… سعی می‌كنم اسم رمان را عوض كنم. فعلاً كه «اسماعیل» را پسندیدم.

27/01/86

… به محمد ناصری گفتم: «اسماعیل را سپردم به شما، هر كاریش می‌كنید، بكنید، من دیگر حاضر نیستم نگاهش كنم.»

30/01/86

… بنایم فقط انجام یك كار بود و آن تصحیح و اصلاح نهایی رمان اسماعیل، همان كه سال گذشته نوشتمش و اسمش را گذاشتم «آغاز یك مرد» اما حالا احساس می‌كنم “اسماعیل” برایش بهتر باشد. اسم شخصیت اصلی رمان است. صحنه‌ای هم داشت كه اسمش را گذاشته بودم، فصل جنگل كاج، حدود بیست و خورده‌ای صفحه می‌شد… كه برش داشتم.

02/02/86

امروز «اسماعیل» را فرستادم زیر چاپ، البته با حذف یك فصل با جرح و تعدیل‌های زبانی. امیدوارم مورد رضای خداوند باشد و مفید به حال مخاطبان و ادبیات كشور. نگران اشتباهاتم هستم. فقط محمد ناصری خوانده است. امیدوارم این خطاها خیلی زیاد نباشد و بتوانم در چاپ‌های بعدی اصلاح كنم.

05/02/86

ساعت 5/1 توی كارگاه با ناصری و نادری جلسه داشتیم. آقا رسول هم بود. می‌بایست تكلیف ویژه‌نامه را مشخص می‌كردیم. تقسیم كار شد. ماه دیگر همچنین روزی باز هم جلسه خواهیم داشت تا ببینیم كارها تا كجا پیش رفته است. به لطف خدا، جمع و جریان بچه‌های مسجد یكی از قوی‌ترین و مؤثرترین جریان‌های ادبی كشور است و این قدرت و قوت سال به سال بیشتر به چشم می‌آید.

04/04/86

امروز هم نگاهی به كتاب‌های جشنواره هفتم حبیب انداختم. باید همین روزها داورها را انتخاب كنیم تا كار شروع شود. بعد هم قسمت دوم رمان را مشخص كردم كه باید سراغ آن هم بروم.

17/04/86

دیروز روز عجیبی بود برای من. دوستان حوزه هنری، مراسم رونمایی برای داستان اسماعیل گذاشته بودند. شبستان حوزه پر از نویسنده و خبرنگار بود. محسن مؤمنی، بنیانیان، خاموشی و رضا امیر‌خانی آمدند و هر كدام از دیدگاه خود صحبت كردند. مجری برنامه محمد ناصری بود… اسماعیل را به آستان انقلاب تقدیم می‌كنم.

18/04/86

همچنان خسته پریروزم. سنگینی آن لحظه‌ها را هنوز بر دوشم احساس می‌كنم. چیزی از درون آزارم می‌دهند، حالتی میان من و اسماعیل فاصله می‌اندازد و انداخته، به‌طوری كه نمی‌خواهم اسماعیل را ببینم و صدایش را بشنوم. انگار كه اسماعیل از اول نبوده. من هم او را نمی‌شناسم، اما اگر نظر جامعه مثبت باشد و من بازتاب آن را لمس كنم، احتمالاً بتوانم با اسماعیل آشتی كنم و به او نزدیك شوم. كار خاصی نكردم، فقط چند صفحه از جلد دوم اسماعیل را بازخوانی كردم.

19/04/86

مشغول خواندن جلد دوم اسماعیل هستم، تا انشاءالله در فرصت مناسب شروع به نوشتن بكنم. هر كس خوانده خوب گفته. امیدوارم اسماعیل بتواند جای خود را در جامعه باز كند.

21/04/86

ظهر خوشحال شدم. پس از نماز عصر، محمد ناصری زنگ زد. گفت آقا (مقام معظم رهبری) اسماعیل را خوانده و آن را پسندیده. بعد هم محسن مؤمنی تماس گرفت و همین را گفت و گفت كه جزئیات را حضوری شرح می‌دهد. همین امروز صبح حضرت آقا نظرش را نسبت به اسماعیل گفته. هفته پیش كتاب را داده‌اند و امروز جواب گرفته‌اند. شنیدن این مطلب، بار سنگینی را از دوشم برداشت، سبك شدم. از روز شنبه كه رونمایی اسماعیل شده بود و من شنیده بودم كه كتاب را به آقا داده‌اند، دچار نوعی اضطراب و افسردگی بودم. می‌ترسیدم ایشان نه‌تنها نپسندند، بلكه دوستان را هم به نوعی نكوهش كنند كه چرا چنین كتابی را چاپ كرده و داده‌اند تا بخواند. ولی گویا مطلب عكس این بوده كه باید بیشتر بشنوم. این هم از الطاف الهی است كه همیشه شامل حالم بوده. حالا می‌توانم نسبت به ماندگاری اسماعیل بیشتر امیدوارم بشوم.

07/05/86

امروز صبح نشستم بالای سر جلد دوم رمان و هی فكر كردم. باید به حوادث جدیدی فكر كنم و همین‌طور پرداخت و كشف‌های نو وگرنه جلد دوم نحیف و بی‌رمق می‌شود.

13/05/86

امروز بیشتر از نصف صفحه نوشتم. اسماعیل از مشكین شهر خارج شده و می‌رود باللی جا. جایی كه مش عمواوغلی درس می‌دهد. حالا توی راه است. راه هم برف و گل و شل. غروب نزدیك می‌شود و رنگ‌ها به نارنجی و بنفش می‌زند.

13/08/86

رسیده‌ام به بیابان، زمستان، شب و آن مرد خارجی كه برای كامیون دست بلند می‌كند و بالاخره سوار می‌شود. نمی‌دانم این مرد را هم مثل اجرای قبلی یك همجنس باز انگلیسی كار كنم، یا گرگی كه در هیئت یك آمریكایی سوار كامیون می‌شود. همان گرگی كه همه‌اش در تعقیب اسماعیل است. باید تصمیم بگیرم.

22/08/86

صبح تا ظهر نوشتم. تو آن بیابان بودیم. با اسماعیل و راننده كه آن مرد آمریكایی كارشناس كشت و صنعت مغان تو بیابان سوار شد. او یك انسان – گرگ است. همان گرگی كه همیشه سر در پی اسماعیل دارد و تعقیبش می‌كند.

23/08/86

بد ننوشتم. آن مرد آمریكایی ناپدید شد، اما هنوز اسماعیل و راننده نمی‌دانند. ناگهان آمد و ناگهان رفت. در یك شب برفی و سرد زمستانی آن هم در وسط بیابانی كه نشانی از آبادی درش نیست. می‌خواهم این آمریكایی تمثیل گرگ باشد. البته نه گرگ رضا براهنی در رازهای سرزمین من كه شبیه «دده قورقوت» پان تركیست‌ها بود و از سرزمین مادری دفاع می‌كرد. در اینجا می‌خواهم گرگ را نشانه خوی تجاوزگری و درنده خویی آمریكایی‌های غارتگر بگیرم. امیدوارم به قول نویسنده‌ها دربیاید.

03/09/86

صبح رفتم سراغ رمان، توی بیابان بود. سوار كامیون راننده‌ای كه تو مشكین شهر آشنا شده بود. آن گرگ در هیئت یك كارشناس آمریكایی پیشش نشسته بود. اسماعیل احساس می‌كرد كه آن مرد گرگ است. اما شك داشت.

13/09/86

نزدیك به 46 صفحه از رمان اسماعیل 2 را نوشتم. همه این حجم مربوط است به بیابان و شب و گرگ كه حالا این سومی تبدیل به یكی از شخصیت‌های اصلی رمان شده است. البته با تصمیم خودم.

06/11/86

امروز صبح پشت همین میز بودم كه الان نشسته‌ام و دارم می‌نویسم. بعد از ظهر اما رفتم حوزه. داوری كتاب‌های داستانی بزرگسال شهید غنی‌پور بود. رقابت بر سر كتابی از مصطفی جمشیدی و اثری از حمید‌رضا شاه‌‌آبادی به نام دیلماج بود كه پس از چند ساعت چك و چانه زنی، بالاخره هیچكدام رأی نیاوردند و در نتیجه جشنواره امسال در زمینه داستان بزرگسال كتابی معرفی نمی‌كند و این خیلی بد است!

04/12/86

فردا انتخاب كتاب سال حبیب را داریم. برای اولین بار است كه این جشنواره از مسجد خارج می‌شود. دلم شور می‌زند. نگرانم كه با بی‌مهری مواجه شویم و سالن مهر حوزه هنری پر نشود. اگر‌چه دربارة جشن بزرگ انقلاب هم این دغدغه را داشتم، ولی شكر خدا استقبال خوبی شد. آمدند و سالن را پر كردند.

07/12/86

پریروز یعنی یكشنبه 05/12/86 مراسم هفتمین جشنواره شهید حبیب غنی پور در سالن مهر حوزه هنری برگزار شد و این جشنواره كه آخرین جشنواره سال ادبی كشور است، برندگان خود را اعلام كرد.

بحث مهم، تغییر مكان بود. آن هم پس از شش سال، بیشتر هم نگرانی دولتی و تشریفاتی شدن آن را داشتند و علاقمند بودند كه همچنان در مسجد جوادالائمه باقی می‌ماند… به هر حال سخت در فشار هستیم.

15/07/87

امروز بالاخره طلسم شكست، یعنی در كشو را باز كردم. یعنی یواشكی كشو را كشیدم بیرون و صدها برگ كاغذ كاهی را كه روی هم چیده شده بودند، از محفظه در‌آوردم و گذاشتم روی میز. پشت بندش هم مداد و پاك كنم را برداشتم. آن‌ها را هم گذاشتم روی میز، بعد هم كشو را بستم. یعنی فشار دادم تو. حالا من بودم و آن صدها برگ كاغذ كاهی كه همه‌اش نوشته بود. كجا بودم؟ ماجرا از چه قرار بود؟ چی نوشته بودم و چی باید می‌نوشتم؟ یعنی اینكه كلی از جهان داستان پرت افتاده بودم. سرنخ‌ها را گم كرده بودم. حالا می‌بایست می‌نشستم و نام این سرنخ‌ها را پیدا می‌كردم. با شخصیت‌ها خوش و بشی می‌كردم. حالشان را می‌پرسیدم. از وضعیت مكان و زمان و زمین و آسمان سر در‌می‌آوردم. این همه كار را هم نمی شد یك دفعه انجام داد. بهترین كار این بود كه چند ده صفحه برگردم عقب و آرام آرام شروع به خواندن بكنم تا به قول معروف سر در بیاورم كه چی به چی و كی به كی است. همین كار را هم كردم. آنجایی آمد كه اسماعیل با صفورا، زن سرخان و سلطان پسر خل مشنگ روستا آشنا می‌شود.

22/7/87

به نظرم دوشنبه‌ها، همیشه از روزهای جدی هفته بوده. کارهای مهم را بیشتر می‌شود در دوشنبه‌ها انجام داد تا روزهای دیگر. شاید هم برای همین خاطر بوده که جلسات نشست قصه‌نویسی مسجد جوادالائمه(ع) بیش از دو دهه، دوشنبه‌ها بود. اول عصرها، بعد هم غروب و آن سوی نماز مغرب و عشا. به هر حال دوشنبه‌ها دوست داشتنی و رفیق‌اند.

در کارگاه قصه و رمان گفته‌ام، همه جلسات مهم را بیندازند به روزهای دوشنبه، نه شنبه و نه چهارشنبه، فقط دوشنبه. به‌خاطر اینکه یک امنیت خاطر آرامش‌بخشی در این روز است.

23/8/87

دیروز اینجا بودم، با این حال از قلم افتاده. بعد از ظهرش جلسه هیئت مدیره انجمن قلم داشتیم. عبدالحمید نجفی هم از تبریز آمده بود اینجا. کمی درباره گذشته و حال ادبیات داستانی و احوال دوستان نویسنده صحبت کردیم و رفتیم ناهارخوری کیهان. نجفی از دیدن کوفته‌های درشت با آلوهای خوشرنگ تعجب کرد و گفت: این روزها ما هم تو تبریز خیلی کم کوفته گیرمان می‌آد بخوریم. عجب شانسی! به شوخی گفتم: می‌دانستند می‌آیی تهران، به افتخارت کوفته پخته‌اند.

یاد شهید حبیب غنی‌پور افتادم. وقتی که با هم می‌رفتیم ناهارخوری کیهان و نهار کوفته بود، می‌گفتم حبیب مواظب باش غل نخورد بیافتد روی پایت مجروح بشی. حبیب مثل همیشه می‌خندید. پدر و مادر او هم تبریزی بودند.

5/10/ 87

حال و احوال خوبی ندارم. کارهایم آن‌طور که دلم می‌خواهد پیش نمی‌روند. سعی می‌کنم که پیش ببرم. اما نمی‌روند. اسماعیل تقریباً تعطیل. وقتی هم که سراغش می‌روم، نه او حالش را دارد و نه من. سرد شده‌ایم، دور شده‌ایم. تقریباً دیگر گاهی همدیگر را نمی‌شناسیم. باید یک گوشه‌ای بنشینیم و به همدیگر زل بزنیم و تلاش کنیم گذشته‌ها را به یاد بیاوریم. آن همه حوادث، آن همه آدم‌ها. ما با هم قول و قرار داشتیم. باید به یک جایی برویم. برنامه من برای اسماعیل این‌طور است. البته او گاهی سرپیچی می‌کند، آن کاری را که من ازش می‌خواهم انجام نمی‌دهد. به میل خود رفتار می‌کند. من هم زیاد سخت نمی‌گیرم. آزادش می‌گذارم که کار خودش را بکند. این بهتر از آن است که نه او حالش را داشته باشد و نه من. از جایمان تکان نخوریم، آن‌قدر که من پوشه رمان را ببندم و بلند شوم بروم پشت پنجره و روی قرنیز برای کبوترهای چاهی جمع شده روی شیروانی‌های زنگ زده ساختمان‌های قدیم کوچه خندان نان خرد کنم…

23/11/87

دوشنبه‌ها، باز هم دارد برای ما دوشنبه می‌شود. همان دوشنبه‌های قدیمی و دوست‌داشتنی، دوشنبه‌های مسجد، دوشنبه‌های آن اتاقک مستطیلی با سقفی کوتاه، دوشنبه‌های داستان‌خوانی و نقد داستان… و دوشنبه‌هایی که برایمان ماند. امروز هم وقتی داشتیم برای جشنواره‌های داستان انقلاب و حبیب برنامه‌ریزی می‌کردیم، دیدم محمد کارهای حساس و مهم را می‌گذارد برای روزهای دوشنبه. ما بی‌اختیار دوشنبه را دوست داریم.

صبح شوق نوشتنم خوب بود. راضی شدم. راضی کننده بود. یک صفحه را در مدت نیم ساعت نوشتم.

امروز روز داوری کتاب‌های نوجوان جشنواره حبیب بود. خانم ایبد، آقای باباخانی و متولی داور بودند. دو کتاب را به اتفاق برای کتاب سال معرفی کردند. مجموعه داستان پلوخورشت مرادی کرمانی به دستشان نرسیده بود. آقا رسول در مدت نیم‌ساعت برایشان تهیه کرد و رساند. این بخش از داوری هنوز ادامه دارد.

14/ 12/ 87

دوشنبه 12/12/87 هشتمین جشنواره انتخاب کتاب سال شهید غنی‌پور در مسجد نور برگزار شد. محل اگر‌چه مسجد بود، اما باز هم اجازه ندادند صحنه را مطابق شیوه جشنواره‌ها تزئین کنند. بچه‌ها اذیت شدند. دکتر پرویز، معاون وزیر ارشاد و دکتر بهرام محمدیان، معاون وزیر آموزش‌وپرورش آمده بودند. به نظرم مراسم خوبی بود. به نفرات برگزیده نفری دو میلیون تومان جایزه داده شد.

چهره برجسته جشنواره، احمد بیگدلی بود که با صحبت‌های خود بر حاضران تأثیر گذاشت.

14/7/88

با محمد ناصری صحبت کردم تا دبیری جشنواره حبیب را قبول کند، او هم بزرگوارانه پذیرفت و قرار است کار انتخاب هیئت داوران و امور مربوط به انتخاب کتاب‌های برتر را انجام بدهد. خیالم راحت است که نهمین جشنواره حبیب تعطیل نخواهد شد.

15/7/88

از شنبه شروع کردم به نوشتن ادامه اسماعیل. الان که کار را برای خوردن نان و شیر و دیدن 20:30 تعطیل کردم، با یک حساب سرانگشتی دیدم بیشتر از 10 صفحه نوشته‌ام. این خیلی خوب و امیدوارکننده است. با همین امید و علاقه شنبه آینده هم به کارم ادامه می‌دهم.

19/7/88

در ادامه داستان اسماعیل، رسیده بودم به آنجا که ملاکریم می‌خواهد سلطان و سونا را به عقد هم در بیاورد. همه این‌ها را از روی پیش‌نویس چندین سال پیش پاکنویس می‌کنم. به اینجا که رسیدم، دیدم صفحات نیست. آن هم چندین صفحه. نمی‌دانم در دسته‌بندی‌هایی که آن سال‌ها می‌کردم، احتمالاً اشتباهی آن چند صفحه را جایی گذاشته‌ام. به هر حال از فردا باید بازآفرینی بکنم. از یک جهت خوب است. من نیازمند به ادامه و گسترش کار هستم.

25/7/88

اسماعیل به جایی رسیده است که باید فکری برایش کنم. سلطان و سونا از اتاق عزیز بیرون آمدند. ملاکریم برای امضای حضور و غیاب به بخش رفت. اسماعیل سر چشمه که می‌خواست آب بخورد، با آمدن جمیله خجالت کشید و بلند شد. حالا بقیه ماجرا؟

6/8/88

اسماعیل پای پیاده، در گرگ و میش غروب دارد می‌رود شهر، دنبال ملاکریم. تا به حال آنجا را ندیده. سر راهش به یک کاروانسرای سنگی یک اتاقه می‌خورد. تعجب می‌کند. همین‌طور می‌ترسد هم. برای اینکه اصلاً فکرش را هم نکرده بود که ممکن است یک کاروانسرای سنگی جلوی رویش سبز بشود. رفته جلو و ایستاده مقابل دروازه بی در کاروانسرا و با بهت و ترس توی آن را که تاریک است و باد بیابان درونش می‌پیچد و زوزه می‌کشد، نگاه می‌کند. چه پیش خواهد آمد.

1. برود درون اتاق و موقع بیرون آمدن گرگ را در آستانه ببیند. (تأثیر گرگ و ترس آن کم می‌شود. برای اینکه در صحنه‌های بعدی هم گرگ را خواهد دید). ملاکریم با اسبش بیاید و خیال او راحت شود؟

2. بره‌ای، بزی، الاغی چیزی گم شده باشد و آن تو پنهان بماند؟

3. خلیل و یا آدم‌های شرور دیگری بخواهند آنجا پنهان باشند و با انداختن پارچه سفید روی سر، بخواهند اسب ملاکریم را رم بدهند و او را بر زمین بزنند.

12/11/88

اگر شرایطم مثل هر شب بود، باید الان اسماعیل را می‌نوشتم، اما امشب اسماعیل را ننوشتم، بلکه به اسماعیل فکر کردم. آمده و توی یک انباری پنهان شده. باید راه نجاتی برایش پیدا کنم. بنابراین نشستم و فکر کردم. اسم آدم‌های مؤثر در این ماجرا را روی کاغذ نوشتم. اوضاع را بررسی کردم. باید راه خروج مناسبی برای اسماعیل پیدا کنم که احتمالاً این راه خروج، پایان داستان هم خواهد بود. با این وضعیت امسال جلد دوم اسماعیل هم تمام می‌شود، می‌ماند بازخوانی‌ها و… اصلاحات که دو – سه ماه اول سال آینده را هم صرف این کار می‌کنم.

29/2/89

سطرهای پایانی جلد دوم اسماعیل هستم. این‌طور که می‌بینم، این رمان حتماً جلد سومی هم خواهد داشت. در این جلد به روزهای درگیری و پیروزی انقلاب خواهم پرداخت. ان‌شاءالله.

3/3/89

عجب روزی نوشتن را توی این دفتر شروع کردم. هم سوم خرداد و هم دوشنبه… دوشنبه‌هایی که همیشه دوست داشته‌ام. جلسات داستانی ما به مدت 2 دهه، شب‌های دوشنبه در مسجد جوادالائمه(ع) تشکیل می‌شد و شب‌های خاطره‌انگیزی بود. آن شب‌ها که هنوز هم که هنوز است، طعم آن زیر زبانمان مانده و برای ادبیات داستانی انقلاب برکاتی داشته که هنوز هم که هنوز است، همه ماهایی که متعلق به آن شب‌ها و آن جلسات نقد و داستان‌خوانی بودیم، از آن برکات برخوردار هستیم. به عضویت در آن حلقه نویسندگان مفتخریم و جامعه ادبی هم به چشم احترام و اعزاز به ما نگاه می‌کند.

21/9/89

دارم سومین پاکنویس اسماعیل را انجام می‌دهم. تقریباً هر شب، و شبی یک صفحه، و حالا صفحه 20 هستم. خدا بدهد برکت، اگر همین‌طور کار کنم تا آخر سال به آخرهای راه می‌رسم.

22/9/89

پیش از نوشتن این سطر، با اسماعیل بودم. صبح بود. داشتیم همراه آن گدا، از باللی‌جا به مشکین‌شهر می‌رفتیم. یعنی در واقع برمی‌گشتیم. همه‌جا برف نشسته، آسمان صاف است و آفتاب راحت می‌تابد. پیرمرد عبوس و ساکت است…

2/3/90

خدا را سپاس که جلد دوم اسماعیل خوب نوشته می‌شود. سابقه نداشته که این‌طور مطابق برنامه پیش بروم. هر روز ساعت 4 از حوزه پیاده راه می‌افتم می‌آیم کیهان. کمی استراحت می‌کنم و تا ساعت 9:30 دقیقه مشغولم. به لطف خدا چند ماه دیگر جلد دوم تمام می‌شود. امروز جلد اول برای چاپ چهارم رفت.

9/12/90

اسماعیل تمام شده است. دارم بازخوانی می‌کنم. این طرف سال آماده چاپ می‌شود ان‌شاءالله.

3/7/91

کار شبانه‌ام باز هم شروع شده. از این‌که برنامه دلخواهم پیش می‌رود، راضی‌ام. نزدیک به نود صفحه از گرگ‌سالی را تصحیح کردم. فکر می‌کنم این چهارمین خوانش من است. به گمانم بعد از چاپ، غلط نداشته باشد. این بار آخر است که می‌خوانم. خیلی دقت می‌کنم. به امید خدا اگر همین‌جور کار کنم، خیلی طول نمی‌کشد که تمامش می‌کنم و می‌فرستم برای چاپ.

5/7/91

امشب هم آمدم کیهان و گرگ‌سالی خواندم و اصلاح کردم. از صد صفحه گذشت. می‌برم خانه. شاید پنج‌شنبه توانستم بخوانم، شاید هم جمعه و اگر آن دو روز نشد، شنبه تو حوزه بخوانم.

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>