خانه > آثار > کتاب > روح‌ الله
روح‌ الله

روح‌ الله

این کتاب شامل ده فصل است و از دوران شهادت حاج‌آقا مصطفی، پدر امام خمینی(ره) تا زمـان درگذشت امـام را در بر می‌گیرد.

 

ruhollah

 
خـلاصه فـصل «روح‌الله»:

مصطفی پدر روح‌الله با اسبش از خمین به طرف اراک در حرکت است. او هنگام ظهر وضو می‌گیرد تا نمازش را بخواند که مردی به‌نام رضاقلی که تفنگچی یکی از خان‌های خمین است، تفنگش را به طرف مصطفی می‌گیرد و شلیک می‌کند. گلوله بر سینه مصطفی می‌نشیند. رضاقلی سوار بر اسب فرار می‌کند. مصطفی به هوش می‌آید و بر اسبش سوار می‌شود و به روستایی می‌رود که قوم و خویشش در آنجا هستند. اسب وارد خانه می‌شود. مصطفی نام شلیک‌کننده را می‌برد و بعد لب‌هایش بسته می‌شود.

 
خلاصه فصل «چشم‌های افعی»:

رضاشاه و چند تیمسار و سرهنگ در قم به حرم حضرت معصومه(س) می‌روند. سربازان زائران را از حرم بیرون می‌کنند. نعمت پیرمردی نابینا و پسر نوجوانش جعفر، در گوشه‌ای از حیاط حرم نشسته‌اند و جعفر اتفاقات اطراف را به پدر روایت می‌کند. پدر می‌گوید که چند روز پیش دخترهای رضاشاه می‌خواستند بی‌حجاب به حرم بروند که آیت‌الله بافقی اجازه نداده و حالا شاه دارد انتقام می‌گیرد. رضاشاه به آیت‌الله بافقی حمله می‌کند و او را شلاق می‌زند و می‌رود. پدر دعا می‌کند که خدا خانه ظلم را ویران کند.

 
خلاصه فصل «من دزد نیستم»:

دوران کشف حجاب رضاشاهی است. جعفر بقچه‌ای نان به بغل گرفته و می‌خواهد آن را برای یکی از جلسه‌های درسی علما و طلاب قم ببرد. دو پاسبان به او ایست می‌دهند اما او نمی‌ایستد و فرار می‌کند. جعفر به در خانه‌ای می‌رسد که دخترکی جلوی آن مشغول جارو زدن است. جعفر او را بغل می‌کند و به خانه می‌برد. زن صاحبخانه فکر می‌کند که جعفر دزد است اما او می‌گوید که از ترس پاسبان‌ها به آنجا آمده است. زن به نردبانی که به سینة دیوار تکیه داده شده، اشاره می‌کند و به جعفر می‌گوید که پشت دیوار خرابه‌ای است و می‌تواند به آنجا بگریزد. جعفر چنین می‌کند. پاسبان‌ها به خانه می‌آیند و زن می‌گوید که کسی با بقچه یا بی‌بقچه به خانه نیامده است. پاسبان‌ها می‌روند.

 
خلاصه فصل «پاییز در باغ اناری»:

جعفر به کوچه‌باغ‌های حاشیه شهر می‌رسد. او به باغی می‌رسد که جلسه درس آقای خمینی آنجا برپاست. درس تمام شده است. باغبان در را برای او باز می‌کند. جعفر وارد باغ می‌شود و گوشه‌ای می‌نشیند.

 
خلاصه فصل «تو آن روز به دنیا آمدی!»:

جعفر که سنی از او گذشته و پیر شده، سوار بر کامیونی که حامل تیرهای چوبی است با پسر نوجوانش، روح‌الله به طرف اصفهان در حرکت‌اند. جعفر در راه برای روح‌الله درباره مبارزه امام خمینی با رژیم شاه و حکومت پهلوی سخن می‌گوید و به او می‌گوید که امام اکنون در تبعید و در نجف است.

 
خلاصه فصل «مسافر آسمانی»:

روح‌الله پانزده ساله شده است. خانواده آن‌ها چند سالی است که از قم به تهران آمده‌اند. انقلاب پیروز شده است. روح‌الله آخرین نفری است که پشت کامیون پدر سوار می‌شود. کامیون پر شده و حرکت می‌کند. مقصد میدان آزادی است. قرار است به استقبال امام خمینی بروند. کامیون در میدان آزادی می‌ایستد و همگی پیاده می‌شوند. هواپیمای امام در فرودگاه به زمین می‌نشیند. روح‌الله و پدرش بازوبند انتظامات بسته‌اند. نگاه روح‌الله به چهره امام می‌افتد و بی‌اختیار به دنبال ماشین امام می‌دود. او خسته می‌شود و روی زمین می‌نشیند. اشک شوق صورتش را پوشانده است. او به زودی به کامیون پدر و به بقیه همراهان می‌پیوندد.

 
خلاصه فصل «این، صدای انقلاب»:

روح‌الله تفنگ به دست در سنگر نشسته و نگهبانی می‌دهد. یکی از شب‌های پس از پیروزی انقلاب است. روح‌الله خواب‌آلود است. زنی چادر به سر به سنگر نزدیک می‌شود. روح‌الله خودش را آماده می‌کند و زیر لب می‌گوید نکند ضدانقلاب باشد و زیر چادرش اسلحه باشد. دستش را روی ماشه می‌گذارد. زن صدای روح‌الله را می‌شنود و او را می‌شناسد. او یکی از خانم‌های نمازخوان مسجد است. زن از زیر چادرش سینی درمی‌آورد. روی سینی، قوری چای و استکان و قندان است. زن سینی را روی سنگر می‌گذارد. روح‌الله می‌گوید چون نگهبان است نمی‌تواند چیزی بخورد. اما زن می‌گوید که او گرسنه و تشنه است، بخورد و سینی چای را در سنگر بگذارد تا بعداً برگردد و آن را بردارد. روح‌الله چای می‌نوشد و احساس خوشی به او دست می‌دهد و خواب از سرش می‌پرد و از جیبش عکس کوچک امام را برمی‌دارد و روی پیشانی امام را می‌بوسد.

 
خلاصه فصل «دفاع از لاله‌ها»:

کامیون پدر روح‌الله در حرکت است. پدر که کاملاً پیر شده به همراه روح‌الله که جوانی بیست‌وپنج ساله است، هر دو با هم از جنگ برمی‌گردند و قطع‌نامة صلح پذیرفته شده است. کامیون کنار رودخانه می‌ایستد تا نماز بخوانند و چیزی بخورند. روح‌الله اشتهایی برای خوردن غذا ندارد چراکه از پذیرش صلح ناراحت است. پدر می‌گوید غذایش را بخورد و چون طرف معامله امام خداست، برای همین همیشه پیروز است. سوار کامیون می‌شوند و راه می‌افتند.

 
خلاصه فصل «دستم را بگیر، روح‌الله»:

امام رحلت کرده است. جعفر و روح‌الله برای تشییع و دفن امام رفته‌اند. روز پانزده خرداد است. جعفر از روح‌الله می‌خواهد تا او را به بهشت زهرا ببرد.
خلاصه فصل «جاده‌های زندگی»: روح‌الله و پسرش مصطفی با کامیون در جاده‌اند. روح‌الله به مصطفی می‌گوید که جعفر، پدربزرگ مصطفی به بهشت زهرا رفت و همان‌جا قلبش از کار افتاد و زنده نماند و از شدت علاقه پدربزرگ به امام می‌گوید. مصطفی می‌گوید که کاش او هم آن وقت‌ها بود و امام را می‌دید. مصطفی به عکس امام در کامیون نگاه می‌کند. احساس می‌کند که امام به او لبخند می‌زند.