خانه > آثار > کتاب > قصه های گل بهار
قصه های گل بهار

قصه های گل بهار

فردی در سال 1388 تمامی قصه‌های کودکانه‌اش را که با شخصیت دخترک روستایی، گل بهار نوشته و به‌صورت یک مجموعه منتشر می‌کند. قصه دیگری با نام «پاپاخ» نیز که قبلاً به شکل کتاب چاپ نشده بود، برای اولین‌بار در این مجموعه منتشر شده است. این کتاب به ترتیب شامل قصه‌های «پاپاخ»، «گل بهار مهربان»، «خسته نباشی گل بهار»، «گل بهار و گنجشک»، «یک مشت نقل رنگی»، «گل بهار و هزار چراغ روشن» و «آن شب بارانی» است. قصه‌های «یک مشت نقل رنگی»، «گل بهار و گنجشک» هر کدام مجزا و در یک کتاب منتشر شده بود و قصه‌های «گل بهار و هزار چراغ روشن» و «آن شب بارانی» در کتاب «گل بهار و هزار چراغ روشن» به چاپ رسیده بود. قصه‌های «خسته نباشی گل ‌بهار» و «گل بهار مهربان» نیز در کتاب «خسته نباشی گل بهار» منتشر شده بود.
خلاصه داستان «پاپاخ»:

گل بهار دختر کوچولوی روستایی بره‌ای به نام پاپاخ دارد که او را خیلی دوست دارد. پاپاخ گرسنه می‌شود و گل بهار برای پیدا کردن علف او را روی رودخانه یخ بسته می‌برد. پاپاخ به کمک گل‌بهار کمی علف می‌خورد و با وزش تند باد به طرف دیگر رودخانه می‌رود و بعد گم می‌شود. گل بهار از ترس گرگ‌ها به کلبه‌ای پناه می‌برد و شب که می‌شود پاپاخ را آنجا می‌بیند. شب را آنجا سپری می‌کنند و صبح برای برگشتن به روستا باید از رودخانه عبور کنند. خورشید می‌تابد و یخ‌های رودخانه آب می‌شوند و قسمتی از یخ می‌شکند و پای گل بهار توی یکی از سوراخ‌ها می‌رود. پدرش و اهالی روستا به کمک می‌آیند و او را نجات می‌دهند. پاپاخ را سیل می‌برد و گل بهار ناراحت اوست. گل بهار وقتی به حیاط می‌رود، پاپاخ را به شکل لکه ابر پنبه‌ای می‌بیند که در حال حرکت در آسمان است.
خلاصه داستان «گل بهار مهربان»: گل بهار کوزه‌اش را از چشمه، پر آب می‌کند و به خانه ننه‌صبا می‌رود و می‌بیند که او بیمار است. گل بهار تصمیم می‌گیرد تا برای او شیربرنج بپزد. به طویله می‌رود و شیر گاو ننه‌صبا را می‌دوشد و برایش شیربرنج می‌پزد و از خانه او می‌رود.

 

gol bahar-khaste nabashi

خلاصه داستان «خسته نباشی گل بهار»:

گل بهار با بره کوچکش به‌خاطر بیماری ننه گل صبا، داسش را برمی‌دارد و به طرف مزرعه گندم ننه گل‌صبا راه می‌افتد. مزرعه را پیدا نمی‌کند. خرگوشی بزرگ به کمکش می‌آید و او را به طرف مزرعه می‌برد. گل‌ بهار گندم‌های مزرعه را درو می‌کند و صدای جیک‌جیک چند جوجه گنجشک را می‌شنود. آن‌ها از او می‌خواهند که با آنان بازی کند اما گل بهار می‌گوید که کار دارد و دوباره مشغول درو کردن می‌شود. حین چیدن، ملخ کوچولویی جلوی پایش می‌پرد و از گل بهار می‌خواهد تا با هم به گردش بروند اما گل بهار می‌گوید باید گندم‌ها را جمع کند. او دوباره درو می‌کند که یک دسته مورچه از راه می‌رسند و سردسته آن‌ها می‌گوید که عروسی می‌روند و از گل بهار می‌خواهد که او هم با آن‌ها همراه شود اما گل بهار می‌گوید که کار دارد. درو دوباره شروع می‌شود. گرسنگی و خستگی گل بهار را مجبور به استراحت زیر یکی از دسته‌های بلند گندم می‌کند. او کنار بره‌اش می‌خوابد. وقتی بیدار می‌شود، شب شده است و اثری از گندم‌ها نمی‌بیند. به راه روستا که نگاه می‌کند، می‌بیند که هزاران مورچه و ملخ هر کدام ساقه گندمی را به دهان گرفته و با خود به روستا می‌‌برند. گل بهار و بره‌اش به طرف آن‌ها می‌دوند.

 

gol bahar-gonjeshk

خلاصه داستان «گل بهار و گنجشک»:

گل بهار، غروب یکی از روزهای زمستان، حین بازگشت از باغ، گنجشک کوچولویی را که از لانه‌اش پایین افتاده، پیدا می‌کند و او را به لانه‌اش در بالای درختی برمی‌گرداند. زمانی که از درخت پایین می‌آید، لیز می‌خورد و توان حرکت ندارد. بره‌اش به علت ترس از گرگ نمی‌تواند به تنهایی به روستا برود و کمک بیاورد. مادر گنجشک به لانه برمی‌گردد و با فهمیدن کمک کردن گل بهار به بچه گنجشک به کمک گل بهار می‌آید اما در تاریکی هوا، نمی‌تواند به روستا برود. بره خوابش می‌برد اما گل بهار بیدرا است که نوری را از دور می‌بیند. دو نفر با فانوس به طرف آن‌ها می‌آیند. گل بهار آن‌ها را می‌شناسد. پدر و مادر او هستند. آن‌ها از مادر گنجشک خداحافظی می‌کنند و به خانه برمی‌گردند.

 

yek mosht noghle rangi

خلاصه داستان «یک مشت نقل رنگی»:

مادر گل بهار از او می‌خواهد تا برای پدرش که در دره بنفشه‌ها در حال شخم زدن زمین است، نان ببرد. گل بهار با بره‌اش به مزرعه می‌رود و چشمش به گاوهای‌شان می‌افتد و پدر را نمی‌‌بیند. پدر را خوابیده روی سنگ بزرگی پیدا می‌کند. او را بیدار نمی‌کند و روسری پر از نان و پنیر را کنار پدر می‌گذارد و به طرف گاوها می‌رود و به کمک بره زمین را شخم می‌زند و به خانه برمی‌گردد. پدر به خانه که می‌آید گل بهار از او می‌پرسد که زمین را شخم زده؟ پدر می‌گوید یکی آمده و این کار را کرده و خورجینش را باز می‌کند و می‌گوید روسری‌اش را هم‌ جا گذاشته. گل بهار روسری‌اش را از پدر می‌گیرد. گره گوشه روسری را باز می‌كند. مشتی نقل رنگی است که پدر از مغازه ده برای او خریده است.
خلاصه داستان «گل بهار و هزار چراغ روشن»:

غروب شده و از خانم گوسفنده و پاپاخ خبری نیست. گل بهار نگران آن‌ها شده است. او تصمیم می‌گیرد به دنبال‌شان به صحرا برود. او سنگی را برمی‌دارد که اگر گرگی آمد، آن را بزند. کرم شب‌تابی را می‌بیند. گل بهار از او می‌خواهد تا با او همراه شود تا صحرا روشن شود. کرم شب‌تاب می‌گوید که کاری دارد. گل بهار دوباره راه می‌افتد و جغدی را می‌بیند. جغد می‌گوید که خانم گوسفنده و پاپاخ در دره هستند و آنجا نرود چون گرگی در آنجا زندگی می‌کند. گل بهار حرف جغد را گوش نمی‌کند و به دره می‌رود. خانم گوسفنده را می‌بیند که جلوی گرگ را گرفته تا به طرف پاپاخ نرود. گل بهار سنگی به طرف گرگ می‌اندازد. گرگ حمله می‌کند و روی خانم گوسفنده می‌پرد. دره یک دفعه روشن می‌شود. از بالای تپه دسته‌دسته کرم شب‌تاب به ته دره می‌آیند. گل بهار خوشحال می‌شود و به همراه خانم گوسفنده و پاپاخ به دره برمی‌گردند.
خلاصه داستان «آن شب بارانی»:

هوا بارانی است و گل بهار نگران پدرش شده است. پدر برای آبیاری زمین رفته و هنوز بازنگشته است. او یک مرتبه صدای پدر را می‌شنود. در را باز می‌کند و پدر را با پرنده‌ای بزرگ زیر بغل می‌بیند. هر دو به اتاق می‌روند. پدر می‌گوید این یک لک‌لک است و آن را از زیر درختی در باغ گرفته و با بند آمدن باران او را می‌فرستد که برود. گل بهار به لک‌لک نزدیک می‌شود و می‌خواهد با او بازی کند. پدر لک‌لک را برای خواب به طویله می‌برد و برای شام به اتاق برمی‌گردد. صدای الاغ‌ها و گاو‌ها بلند می‌شود و مادر گل بهار از پدرش می‌خواهد که به طویله برود شاید گرگ آمده باشد. پدر و گل بهار به طویله می‌روند و می‌بینند که الاغ‌ها و گاوها در حال بو کردن لک‌لک هستند. پدر لک‌لک را برمی‌دارد و به انباری می‌برد. می‌خواهند بخوابند که صدای خروس‌ها و مرغ‌ها از انباری بلند می‌شود، آن‌ها به انباری می‌روند. پدر لک‌لک را از انباری برمی‌دارد و به اتاق می‌آورد. حین خواب، صدای گربه بلند می‌شود. پدر از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که لک‌لک از ترس گربه پشت در اتاق رفته است. گل بهار می‌خواهد گربه را از اتاق بیرون کند که لک‌لک از اتاق بیرون می‌رود و پرواز می‌کند.