خانه > آثار > دست نوشته > مثل یک خیال

مثل یک خیال

روزهايم زخمي است. درد دارم. با درد راه مي‌روم. با درد نفس مي‌کشم. بعد هم از زور درد، نه راه مي‌روم و نه نفس مي‌کشم. يک جايي مي‌ايستم و به رودخانه زندگي نگاه مي‌کنم که شروشر جاري است و اصلاً و ابدا با من که بي‌نفس و بي‌رمق در ساحلش ايستاده‌ام کاري ندارد. محلم نمي‌گذارد، حتي بگو يک ثانيه. بود و نبودم برايش يکي است….. مي‌خواهم يک روز، دور از چشم ديگران، خودم را در پياده رو و يا در کوچه خلوتي جا بگذارم و بروم پي کار خودم. خسته شده‌ام. از بس اين پيکر پر درد و سنگين را به دوش کشيده‌ام و اين طرف و آن طرف برده‌ام…. مي‌خواهم از دست خودم رها بشوم. مي‌خواهم سبک بشوم. مي‌خواهم هر جا که خواستم بروم، مي‌خواهم وزن نداشته باشم، مي‌خواهم تخته بند زمين نباشم. مي‌خواهم مثل يک خيال باشم. ميان ذرات آسمان جاري بشوم. مثل آن شب پر درد، که داشتم از روي يک دره پر درخت با برگ‌هاي ارغواني و پيچ‌هاي ملايم و تماشايي بالاي سر خودم پرواز مي‌کردم. سنم گمانم ده سالي مي‌شد، همان سني که مي‌توانستم ساعت‌ها بدوم و خسته نشوم…. دويدن در ده سالگي چه لذتي داشت و بيشتر از آن پرواز کردن بالاي ده و آن کوره راه ميان درخت‌هاي پاييزي، در حالي که ده سالگي‌ام با پيراهن سفيد و پاهاي چابک، پيچ‌هاي ملايم و تماشايي آن کوره راه پاييزي را پشت سر مي‌گذاشت. چه قدر با صفا بود…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>