خانه > آثار > کتاب > ملاقات با آفتاب
ملاقات با آفتاب

ملاقات با آفتاب

كتاب شامل هشت داستان با نام‌های «نگاه آخرین»، «وعده دیروزی»، «ملاقات با آفتاب»، «باغ پر از شبنم»، «روزی كه تو آمدی»، «دلشوره‌های شبانه عالیه خانم»، «شانه‌های بی‌شكیب»، «رؤیاهای آینده یك خلبان» است. شخصیت و حضور امام خمینی(ره) در مركز توجه همه داستان‌های این مجموعه است.
خلاصه داستان «نگاه آخرین»:

یكی از شب‌های پاییزی سال 1342 در شهر قم، احمد پانزده ساله فرزند امام‌ خمینی دچار بدخوابی شده است. شب از نیمه گذشته، خوابش می‌برد كه صداهای پاها و گفت‌وگوهایی بلند و مبهم خوابش را درهم می‌شكند. مادر به او می‌گوید كه آقا را بردند. احمد بی‌اختیار به طرف كوچه می‌دود و مردانی را با لباس‌های نظامی می‌بیند. اتومبیلی جلو می‌آید و چند نفر با دوره كردن امام وی را به‌طرف اتومبیلی می‌برند. نگاه او با نگاه پدر گره می‌خورد. خودرو حركت می‌كند و پدر از پسر دور می‌شود. احمد خم می‌شود و از روی زمین سنگ‌هایی برمی‌دارد و به‌طرف اتومبیلی پرتاب می‌كند. مردی هفت‌تیرش را به‌طرف او می‌گیرد و او را تهدید می‌كند. احمد برمی‌گردد و آهسته دور می‌شود. احمد بغضش می‌گیرد و می‌گرید و به انتهای كوچه نگاه می‌كند.
خلاصه داستان «وعده دیروزی»:

مردی شوشتری كه قاری قرآن است و در نجف زندگی می‌كند، دچار تنگدستی شده و محتاج كمك است. واعظی سفارش او را به امام خمینی می‌كند. امام به دفتردارش می‌گوید كه فردا حتماً ساعت نه صبح درباره قاری به او یادآوری كند. صبح روز بعد فرا می‌رسد و دفتردار به خانه امام می‌رود. در آنجا متوجه می‌شود كه مصطفی فرزند امام، درگذشته است و احمد می‌گوید كه سرشب سالم بوده و هیچ مشكلی نداشته و هنوز امام از فوت فرزند آگاه نیست. بغض احمد نزد امام می‌تركد و امام با آگاه‌شدن از درگذشت فرزند، احمد را دلداری می‌دهد. دفتردار موضوع قاری را در زمان قرار به امام یادآوری نمی‌كند و دفتردار به‌خاطر نگاه‌های امام به طرف او می‌رود و امام قرار را به او یادآوری می‌كند. دفتردار شرایط و میهمانان را بهانه یادآوری نكردن می‌كند. امام مبلغی را می‌شمرد و به دفتردار می‌دهد و از او می‌خواهد تا به مرد شوشتری برساند. زن مرد شوشتری كه برای خریدن نان بیرون رفته به خانه برمی‌گردد و خبر درگذشت مصطفی را می‌دهد. مرد، ناراحت از وضع پیش آمده است كه دفتردار به خانه او می‌آید و پول را به مرد تحویل می‌دهد.

 

molaghat ba aftab

خلاصه داستان «ملاقات با آفتاب»:

امین و دوست همدانشگاهی‌اش در فرانسه برای دیدن امام به نوفل‌لوشاتو می‌روند. دوست او که زیاد اهل سیاست نیست از اینکه جای گرم و نرم را رها کرده و با امین همراه شده، ناراضی است. ملاقات در روز آمدن ممکن نمی‌شود و در عوض صبح روز بعد، امام دیدار عمومی دارد. امین از دوستش می‌خواهد که به‌خاطر او شب را بماند. آن‌ها شب را کنار هم در منزل امام می‌خوابند. امین از خستگی به خواب می‌رود اما دوستش نمی‌تواند. او پیرمردی را می‌بیند که پیش او می‌آید و پتویی را رویش می‌اندازد. خوابش می‌برد. ظهر روز بعد، امام برای دیدار با مردم وارد چادری می‌شود که آن‌ها در آن هستند. با دیدن چهره امام، دوست امین می‌فهمد پیرمردی که شب گذشته بالای سر او آمده و پتویی رویش انداخته، امام بوده است.
خلاصه داستان «باغ پر از شبنم»:

صابر که سرما خورده است در تاریکی شب پا روی پشت‌بام می‌گذارد و برای دیدن رسول به پشت‌بام خانه او می‌رود. صابر برای دیدن امام به ماه نگاه می‌کند اما چیزی نمی‌بیند. رسول می‌گوید که بعضی وقت‌ها چیزهایی را دیده. صابر به خانه برمی‌گردد و با دیدن قاب عکس پدر مرحومش یاد او می‌افتد. پدرش که کارگر کارخانه‌ای بوده، صبح زود یکی از روزهای جشن دو هزار و پانصد سالة شاه، اتومبیل سواری با او تصادف می‌کند و می‌میرد. صابر با امام خمینی آشنا می‌شود و در مدرسه نیز معلمش در کلاس، امام را به آن‌ها معرفی می‌کند. صابر در تظاهرات شرکت می‌کند و خیلی دوست دارد تا عکسی از امام داشته باشد. به‌خاطر مریضی صابر، مادرش اجازه نمی‌دهد تا او شب به تظاهرات برود. صابر به خواب می‌رود و در خواب می‌بیند که در باغ پیش امام رفته و گریه می‌کند و امام از او می‌خواهد که برای مظلومیت امام حسین(ع) گریه کند. صابر عکسی از امام را که همراه دارد به امام می‌دهد تا برایش امضا کند. صابر دست امام را می‌بوسد و از باغ خارج می‌شود. صبح زود صابر برای نماز خواندن به حیاط می‌رود و در آنجا، عکسی شبیه همان عکسی که در خواب دیده از امام می‌بیند.

 

خلاصه داستان «روزی که تو آمدی»:

این داستان در مجموعه داستان «روزی که تو آمدی» نیز گنجانده شده است و خلاصه آن قبلاً آورده شده است.
خلاصه داستان «دلشوره‌های شبانه عالیه‌خانم»:

عالیه خانم و دو فرزندش به نام‌های حبیب و حبیبه، در تهران زندگی می‌کنند. حبیب خلبان می‌شود. او مخالف انقلاب است و به شاه و رژیمش وفادار مانده است. طی یک عملیات او موظف می‌شود که خانه امام در جماران را بمباران کند تا مقدمات بازگشت شاه به ایران مهیا شود. وقتی عالیه از مأموریت حبیب با خبر می‌شود، با پسرش مخالفت می‌کند و از او می‌خواهد تا این کار را نکند. حبیب در خود فرو می‌رود و حرف مادر را می‌پذیرد و به اتفاق هم به نزد پیشنماز محل، حاج شیخ محمدی می‌روند تا هر چه زودتر خبر عملیات را به اطلاع امام برسانند.
خلاصه داستان «شانه‌های بی‌شکیب»: هواپیمای حامل امام خمینی بر زمین می‌نشیند و راننده‌ای مأمور می‌شود تا وی را به بهشت زهرا برساند. راننده با مشکلات زیادی در مسیر راه روبه‌رو می‌شود. وقتی به بهشت زهرا نزدیک می‌شود در اتومبیل را باز می‌کند تا امام پیاده شده و سوار چرخبالی شود. راننده از خستگی بیهوش می‌شود و وقتی که چشم باز می‌کند، صدای امام را می‌شنود که در حال سخنرانی است.
خلاصه داستان «رویاهای آینده یک خلبان»:

روایت یکی از همراهان امام از هنگام ورود امام به بهشت زهرا تا چگونگی رفتن به مدرسه رفاه است.