خانه > آثار > دست نوشته > پشت پنجره

پشت پنجره

… يکي از کبوترها پشت پنجره‌ام مانده و نرفته. گمانم جوجه باشد. طفلکي بدجوري کز کرده. کمي برايش ارزن ريختم. با خواب آلودگي کمي از آن را خورد و چشم‌هايش را بست. الان ديگر هوا تاريک شده. چسبيده به شيشه و خوابيده. مي‌ترسم فردا صبح اول وقت کلاغ‌ها بيايند سراغش. من ديده‌ام که آن‌ها چه‌طور جوجه‌هاي ياکريم را مي‌خورند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>