خانه > آثار > مصاحبه و سخنرانی > امیرحسین فردی در گفتگو با روزنامه جوان
امیرحسین فردی در گفتگو با روزنامه جوان

امیرحسین فردی در گفتگو با روزنامه جوان

سال‌ها با استاد فردی – که روحش شاد – ارتباط دوستانه‌ای داشتم‌ اما این اولین بار بود که نشانه‌های ضعف جسمی را در او می‌دیدم. برای نخستین بار به من گفت که صدای گام مرگ را در زندگی‌اش شنیده و باز از اصرارش – که تا زنده بود حق افشا کردن آن را نداشتم – این بود که می‌گفت: این ماه‌های بعد از جراحی قلب، مدام به دوستان شهیدش فکر می‌کند و حسرت می‌خورد که چرا همسفر آنها توفیق شهادت نداشته است. آن روز بیش از دو ساعت کنارش نشستم و سیر تا پیاز زندگی‌اش را برای من گفت. از روستایی در اردبیل تا همین خانه پدری که در آن سال‌ها زیسته و در آن بالاخره بدرود حیات گفت. امیرحسین فردی ‌ امروز برادر بزرگ ادبیات داستانی انقلاب اسلامی است. جوانی که به عقیده خودش خوب و بد راهش را در کنار هم‌قطاران نه شرقی و نه غربی‌اش بی‌استاد طی کرده است. این نوشتار مختصری از دو ساعت درد دل استاد فردی است.

استاد فردی، می‌دانم سخن گفتن درباره خودتان سخت است و خیلی موقع‌ها از درباره خودتان صحبت کردن به شدت خودداری کرده‌اید، اما همین اندازه که برای مایی که جوان‌تریم یک راه رفته را روشن کنید، می‌خواهم از آنجا شروع کنیم که چطور یک جوان یا بهتر بگویم نونهال شهرستانی از اردبیل می‌آید و می‌شود ‌امیرحسین فردی؟
گاهی یک چیزهایی از دستم دررفته و درباره خودم نوشتم. هم دشوار بوده و هم بد از کار درآمده…

خب استاد از خودتان نگویید از دیگران بگویید، به هر صورت انسان‌ها محصول ارتباطات خود هستند…
ما یک نسل خودرو بودیم. یک نسلی که خیلی زود بزرگ شد و با این روزها خیلی متفاوت است. ما بچه‌هایی بودیم که خیلی علاقه‌مند به مطالعه بودیم، آن هم در زمانی که روزنامه باطله هم به زحمت پیدا می‌شد چه رسد به کتاب؟
یک موقع سبزی می‌خریدیم، یک روزنامه‌ای دور آن پیچیده بود و می‌رفتیم این روزنامه خیس و کثیف را باز می‌کردیم و به زحمت می‌خواندیم. در چنین شرایطی بود که یک بچه کلاس چهارم دبستان، می‌شود شنونده پر و پا قرص اخبار رادیو و ساعت ۲ همیشه خودم را به هر نحوی به اخبار می‌رساندم. با جمله‌ها و دنیای زمختی که هیچ ربطی ظاهراً به سن و سال ما نداشت…

لابد کسانی داشتید که تشویق‌تان می‌کردند!
نه، کسی نبود. یا عقب‌تر بروم در دوره کودکی در دهات‌مان قره‌تپه که مدرسه وجود نداشت. مادرم فقط برای اینکه بیسواد نباشم من را در آن روستای بدون مدرسه پیش دو نفر سواددار فرستاد تا بتوانم بخوانم و بنویسم ولی علاقه‌ام اینقدر زیاد بود که دو سال بعد که به کلاس اول ابتدایی در دلیجان رفتم، من نهج‌البلاغه را به آذری بلد بودم. اشعار آذری را می‌خواندم و به همین دلیل کلاس اول هیچ جذابیت برایم نداشت.

و این عدم جذابیت تا کی ادامه داشت؟
راستش را بخواهید، تا آخرش. یعنی تا زمان دیپلم هیچ وقت نه به درس علاقه داشتم و نه به مدرسه. فقط انشا و ورزشم خوب بود – چون کاپیتان تیم فوتبال مدرسه بودم – یادم می‌آید حتی دبیرستان حاضر نبود برای‌ امتحانات نهایی دیپلم من را به اداره‌ آموزش و پرورش معرفی کند و من با التماس به معلم ورزش و معلم انشا مدرسه را راضی کردم که من را بگذارند ‌امتحان بدهم و بدون دیپلم نمانم. آن سال از عید که به هزار خواهش و تمنا معرفی کردند تا ‌امتحانات که خرداد بود، خوب درس خواندم تا یک ضرب قبول شوم و به اصطلاح از شر مدرسه خلاص شوم.
شاید باور نکنید، وقتی قبول شدم همه کتاب‌هایم را انداختم توی باغی که اطراف خانه‌مان بود تا چشمم دیگر به آنها نیفتد و این آخرین زمانی بود که من در جایی تحصیل می‌کردم.

بعدها هم به دانشگاه نرفتید؟
نه اصلاً، علاقه نداشتم و هیچ کنکوری هم شرکت نکردم. گرچه بعد می‌گویم که به چه ترفند و کلکی معادل دکترا به من دادند…

چه رشته‌ای خواندید؟
طبیعی می‌خواندم. خیلی چیزها برایم کسل‌کننده بود. یادم می‌آید یک روز یک قورباغه زنده آوردند که تشریح کنند سر کلاس…

قورباغه زنده؟
بله، بی‌رحمانه زنده زنده بدنش را باز می‌کردند و من حالم به هم خورد و داد و بیداد کردم و از کلاس بیرون رفتم. تنها یک یادگاری خوب برای من ماند و آن یادگرفتن این نکته بود که می‌گفتند برگ‌ها وقتی پاییز از روی درخت می‌افتند شیره و شادابی‌شان را به درخت می‌دهند و تا آن برگ آخر به پای درخت می‌ریزند و تازه آن تن بی‌جانشان هم برای درخت خوراکی می‌شود برای تغذیه و شادابی… این یادگاری خوب درس برای من بود. فهم این جمله زندگی را برایم متفاوت کرد.

عجیب نبود که به سمت نوشتن بازگشتید؟
اشتباه نشود. هیچ وقت از نوشتن جدا نبودم. همیشه دفتر خودم. نوشته‌هایم را داشتم و مطالعه… .‌ اما از درس و مدرسه هیچ عایدی نداشتم. البته این حالت برایم بعد از اشتغال هم حفظ شد. چون من دیپلمه بودم و هر جایی می‌توانستم استخدام شوم و به همین خاطر چند سال کارمند بانک صادرات بودم.

در بانک چه کاری می‌کردید؟
تحویلداری، پول شمردن، پول دادن به مردم. حساب و کتاب و… سهم من البته از این همه کار و کسری آوردن و این حرف‌ها دیدن مردم و آشنا شدن با روحیات و برخوردهایشان بود که خیلی برایم جذاب بود.‌ اما به مرور وقتی فهمیدم مثلاً هشتاد درصد بانک صادرات برای یک بهایی به نام هژبر یزدانی با آن سابقه سیاه است ماندن در بانک هم برایم خیلی سخت شد…
همه می‌گفتند کارت را بکن و برای شما ایرادی ندارد…‌ اما من نمی‌توانستم تحمل کنم و یک‌سال مانده به انقلاب استعفا دادم…

امیرحسین پرشور و انقلابی ما در این دوره چند ساله است؟
حدود ۲۸ ساله…

و ازدواج نکرده بودید؟
نه، بار زندگی به دوشم نبود. این طور آزادانه حرکت می‌کردم.

و بعد به کجا رفتید؟
رفتم تمام وقتم را به صورت داوطلب و رایگان گذاشتم برای مسجد جوادالائمه(ع)… همانجا بود که با آقا فرج سلحشور آشنا شدم. کارها را تقسیم کرده بودند و من شده بودم مسئول کتابخانه…

همان‌جا با حبیب غنی‌پور آشنا شدید؟
بله، حبیب بچه همان‌جا بود. البته نسل بعدی ما بود. من حبیب را در کودکی در بغل مادرش دیده بودم. در آن مسجد یک عده دور هم بودیم که همدرد بودیم. آدم‌هایی که در کشور خودشان غریبند.

چه غربتی؟
نگاه کنید برای ما اردبیلی‌ها کوه سبلان ارزشمند و مقدس است و علاقه زیادی به آن داریم. یادم می‌آید همیشه به این فکر می‌کردم که اگر کوه سبلان را‌ امریکایی‌ها از من صاحب سبلان بگیرند یا یک روزی ‌امریکایی‌ها نگذارند که من به دامن کوه سبلان بروم. واقعاً نمی‌توانم به او اعتراض کنم. هیچ چیز برای خودمان نبود. چگونه می‌توانستیم راضی باشیم و احساس انس کنیم؟ کشور مال ما بود ولی به ما تعلق نداشت! و هنوز تلخی احساس آن روزها در کامم باقی مانده است.

برگردیم به مسجد، این جا چه نوع کارهایی می‌کردید و آیا برای شما ‌امرار معاش هم بود؟
نه، حتی در سال‌های بعد از انقلاب هم که حوزه هنری تشکیل شد و من به اینجا‌ آمدم از حقوق به این شکل خبری نبود و این حس بود که حالا همه چیز برای خودمان است.

حوزه هنری را چه کسی تشکیل داد و چگونه به حوزه رفتید؟
ما مؤسس حوزه نبودیم. حوزه محصول تفکر بزرگان انقلاب بود. من حتی شنیده بودم قبل از انقلاب حضرت آقا در مشهد و دیگران در جاهای دیگر در حال اجرایی کردن فکر تشکیل یک حوزه هنری برای مباحث اسلامی بودند اما انقلاب زود پیروز شد و دیگر ایده تشکیل حوزه زیر پوشش سازمان تبلیغات اسلامی محقق شد.
البته افرادی هم در تأسیس حوزه دخیل بودند مانند مرحومه خانم صفارزاده که تا پایان عمر هم وارد کار اجرایی نشدند و همین فعالیت‌های فرهنگی و فکری را ادامه دادند.
خبر تشکیل حوزه را آقای سلحشور در مسجد به من داد. حدوداً آذر ماه ۵۸ بود…

یک سؤال می‌خواهم بپرسم شاید ناراحت شوید، عده‌ای می‌گویند ‌امثال مخملباف پایه‌گذار حوزه هنری و حتی نام آن هستند، این چقدر واقعیت دارد؟
نه، اصلاً این طور نبود. مخملباف ریزه‌خور خوان حوزه بود. او هم مثل ما با یک کتاب و نوشته وارد حوزه شد. اوج‌گیری او در حوزه مربوط به آغاز مدیریت آقای زم بود که میدان زیادی به او داده شد. ما و مخملباف و دیگران دور هم و دوستانه کار می‌کردیم.‌ اما او چون سابقه سیاسی داشت و زندان رفته بود در زمان طاغوت با بخشی از بدنه سیاسی آشنا بود و حرف‌های تازه‌ای داشت نسبت به دیگران و این خصوصیت او بود.

شما ۳۰ ساله و بقیه هم همین حدود، پیر و استادشما و حلقه داستان حوزه هنری که بود؟
واقعیتش هیچ کس. ببین در زمینه شعر ما سابقه مبارزه داشتیم. از مشروطه شاعر انقلابی داشتیم و اصلاً خط شعر خودش سابقه داشت.‌ اما وقتی انقلاب شد که نویسندگان یا راست سرمایه‌داری بودند یا چپ کمونیست و شما هیچ داستان نویس قابل ذکری نداری برای الگوگیری.
لذا ما خودمان داستان می‌نوشتیم. خودمان انتقاد می‌کردیم. روی کارها دعوا می‌کردیم. قهر می‌کردیم و حرف‌های خنده‌دار می‌زدیم تا بالاخره یک کاری از آب دربیاید.

حلقه مسجد به حوزه‌ آمد؟
بله، من در حوزه ادبیات و فرج (سلحشور) و بهزاد‌پور از بخش نمایش مسجد‌ آمده بودند و در حوزه همان کارهای مسجد را به صورت وسیع‌تر دنبال می‌کردیم.

می‌گویند حوزه همان طوری که از اسمش پیداست، حوزوی مدیریت می‌شد و حتی مخملباف برای اینکه نشان دهد اینجا حوزه است و دانشگاه نیست با نعلین راه می‌رفت؟
همین الان هم حوزه دانشگاه نیست و کار آکادمیک به آن شکل نمی‌کند اما محسن (مخملباف) از همان آغاز هم افراط‌کار بود و خیلی از این کارهای غیرمتعارف می‌کرد و هنوز هم چوب همین بی‌عقلی‌ها را می‌خورد.
حوزه برای ما محصول انقلاب بود و یک جایی می‌شود که خیلی دوست داشتنی است.

و جنگ آغاز می‌شود… حوزه خلوت می‌شود و از رونق می‌افتد؟
نه، حوزه خلوت نشد اتفاقاً جنب و جوش جنگ به اینجا رسید. عکاس‌های‌مان به جبهه می‌رفتند. بخش تجسمی جور دیگر… همه این مسائل هست تا زمانی که آقای زم به حوزه می‌آید و من مجبور به قهری بیست ساله از حوزه می‌شوم!

قهر از طرف شما در هیچ ذهنیتی تصور هم نمی‌شود…
تا زمانی که آقای زم رئیس نشده بود. حوزه دست خودمان بود. همه کارها به دست خودمان بود. من به عنوان مسئول حوزه شناخته می‌شدم در این سال‌ها…‌ اما ریاست حوزه که به نحو واقعاً ریاستی با تمام ابعادش شکل گرفت، دیگر جایی برای ماندن نبود و آثار مخملباف‌ها آمدند و دور گرفتند.
من گرچه یک دوره انتقالی چند ماهه را با حضور زم در حوزه ماندم‌ اما افراط‌کاری‌های مخملباف نگذاشت که این حضور طولانی شود… این در حالی بود که تا قبل از این ما با محسن خیلی رفیق بودیم.

چه اتفاقی افتاده بود؟
به عنوان مثال، ما یک کارگاه گرافیک داشتیم. یک روز دیدم از محوطه صدای عربده و فریاد می‌آید. دیدم محسن مخملباف یک گعده و معرکه‌ای گرفته و فریاد می‌کشد و فحش می‌دهد… رفتم جلو و گفتم محسن چی شده؟ گفت: بهت تبریک میگم. بعد به سمت یک جوان دست دراز کرد و فریاد کشید کار به جایی رسیده که به خاطر مدیریت شما این پسر دارد در این حوزه با این خانم حرف میزنه!

کارگردان فیلم غیراخلاقی فریاد مورچگان این حرف را زد؟
بله، به من گفت: از این به بعد یا جای من است یا جای این جور کارها… من با خونسردی دلداری‌اش دادم اما گفتم: ما برنامه‌های‌مان را تغییر نمی‌دهیم، به خاطر یک داد و بیداد. مخملباف وسایلش را جمع کرد و رفت‌ اما حدود ۱۰ روز بعد خودش برگشت ولی رفاقت‌مان مغشوش شده بود.
بعدها که هفته‌ای یک روز برای تعطیل نشدن کیهان بچه‌ها قول داده بودم و به مجله می‌رفتم. بعد‌ آمدن آقای زم، مخملباف یک روز کودتا کرد و بدون اینکه به نام من اشاره کند، معرکه گرفت که بعضی‌ها چند شغله هستند ولی به من اشاره می‌کرد. من هم واقعاً بدون اینکه به آنها بگویم از خانه‌ای که دوستش داشتم رفتم و این رفتن من دقیقاً ۲۰ سال طول کشید. تا زمانی که به دعوت و اصرار دکتر رحماندوست برای تدریس کارگاه قصه و رمان
– صرفاً برای تدریس – به حوزه رفت و آمد پیدا کردم، البته چند دفعه خود آقای زم برای برنامه‌هایی شخصاً از من دعوت کرد و برای یک جلسه به حوزه‌ آمده بودم.

رفتن حوزه برایتان خیلی سخت بود؟
خیلی سخت بود. حوزه هنری برای من مثل خانه بود. محصول انقلاب بود. ما چه شب‌هایی که در اینجا کار و نگهبانی ندادیم…‌ اما دیگر جای من نبود. تا زمان دکتر بنیانی که به عنوان مدیر کارگاه منصوب شدم و با یک مراسم بزرگ که دوستان باز شرمنده کرده بودند به حوزه برگشتم.

در این دوره ۲۰ ساله در مؤسسه کیهان بودید و در فضاهای متفاوتی کار کردید. در این سال‌ها کیهان چه خبر بود؟
کیهان به اصطلاح خیلی خبرها شد. غلو نیست اگر بگویم شد یک دانشگاه برای خودش. فکر می‌کنم اکثر قصه‌نویس‌های خوب و تصویرگر‌های خوب کشور در سال‌های بعد محصول همان کیهان بچه‌های دهه ۶۰ بودند که در آن بستری برای رشد استعدادها برای همه کسانی که‌ امروز بزرگان ادبیات کودک ایران هستند فراهم شده بود. خیلی‌ها در کیهان بچه‌ها کار کردند. البته بسته بودن فضای حوزه هم در این رونق مؤثر بود. ما فقط مجله منتشر نمی‌کردیم. آنجا محلی برای جمع شدن آدم‌های درخشانی بود که برای کارشان ارزش قائل بودند… آقای شعبانی، رحماندوست، خانم قاسم‌نیا و…
بهترین کارها برای جنگ، دفاع مقدس و ارزش‌ها در این مجله بدون هیچ سفارشی تولید شد و در اختیار نسل سوم انقلاب قرار گرفت.

تا اینجا با یک آدم اجرایی و انقلابی روبه‌رو هستیم. ‌امیرحسین فردی چطور نویسنده اولین داستان جدی‌اش شد؟
یک بار نوروز، قرار بود که برویم جبهه اما نشد. گفتیم خب به جای جبهه برویم یک جای محروم در کهنوج و جازموریان و صحنه‌هایی در آن بود که در آن تکان خوردم. در این سفر متوجه شدم انقلاب در مناسبات مردم چه تأثیری داشته و این جرقه‌ای شد برای نوشتن کتاب سیاه چمن در همان سال‌های ۶۲ و ۶۳ این کتاب را دادم حوزه هنری، ولی جالب است که حوزه قبول نکرد چاپش کند. وسط سال‌های دهه ۶۰ جالب است بدانید که کتاب من در حوزه به خاطر اینکه زیادی از انقلاب اسلامی جانبداری کرده قبول نشد و سال‌ها بعد توسط انتشارات کیهان منتشر شد.

یعنی اوضاع این قدر در حوزه خراب شده بود؟
بله متأسفانه روشنفکرها حوزه هنری را قرق کرده بودند و پرسیده بودند که چرا باید این همه از انقلاب دفاع کنیم یا حرف بزنیم… این کتاب دو ساله نوشته شد و دو سه سال هم ماند تا بتوانیم منتشرش کنیم!

بازخوردهای اولین رمان‌تان چطور بود؟
همه طور بود‌ اما از همه جالب‌تر واکنش مخملباف بود که کتاب را خوانده بود و اعتراض کرده بود که فلانی در تهران نشسته و برای کهنوج داستان‌نویسی می‌کنید! حال آنکه واقعاً من برای داستانم به آنجا رفته بودم و آنجا را خوب دیده بودم.

در شهر اعتقادی خودتان غریب افتاده بودید؟
قبول دارم. ادبیات انقلاب اسلامی در حوزه ادبیات زمانی دچار رکود شد، حتی می‌توانم بگویم در مقطعی دچار انحراف شد، چون مشعلدار و علمدار نداشتیم. حوزه باید جلو می‌افتاد که این بلا به سرش آمد. وزارت ارشاد افتاد دست کسانی که سنخیتی با انقلاب نداشتند. افرادی که مثل عطاالله مهاجرانی … وزیر ارشاد این مملکت بودند، سال‌ها در حوزه داستان، کتاب سال برگزیده نداشتند تا اعتماد به نفس را از ما بگیرند، یعنی همانطوری که روشنفکرها شدند صاحب حوزه هنری، همین‌ها شدند تئوریسین کتاب سال…

ببخشید استاد، در سال‌های اخیر هم چنین رویکردی که باعث عدم‌اعتماد به نفس ادبیات می‌شود و در داوری کتاب سال و جلال بوده و یک حلقه خاص هر وقت در این مسابقات داوری کرده نتیجه‌اش با همین روشنفکرها یکی بوده است؟
خوب است، صریح صحبت کردید و من هم صریح پاسخ بدهم. رویکرد و ماهیت این دو گروه با هم فرق دارد. آن دوره یکسری از روشنفکرها از سر تحقیر به ادبیات انقلاب جایزه نمی‌دادند‌ اما گروه اخیر دوستانی هستند که به رغم دلسوزی برای انقلاب، بسیار تنگ‌نظرند. افرادی هستند که حداکثری فکر می‌کنند و هیچ چیز نظرشان را تأمین نمی‌کند اما قبول دارم که اثر این دو گروه برای ادبیات یکی بوده، گرچه گروهی از اینها بی‌دین می‌شوند و گروهی هم بسیار متدین.

برگردیم به همان زمان‌ها و بعد از آن. دو مرتبه همکاران شما در کیهان ارتقا به وزارت یافتند، یعنی هم آقای خاتمی و هم آقای صفار وزیر ارشاد شدند. هیچ وقت شما را به کاری دعوت نکردند در حوزه وزارتی‌شان؟
من خصلت ذاتی خودم را دارم. تا مجبور نشوم عادتاً جا‌به‌جا نمی‌شوم. اعتقاد دارم از هر جایی که نشستم، اگر عرضه داشته باشم می‌توانم دنیا را تغییر بدهم. در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی هم ایشان یکی دوبار مرا در همان دوره اقتدارشان دید و لطف کردند به شخص من و گفتند: «خدمت شما نمی‌رسیم و تشریف نمی‌آورید؟»‌ اما من هم به تعارف برگزار کردم، البته هم در دوره وزارت خاتمی و هم در دوره وزارت صفار کارهای مشترک موردی داشتم. مثل داوری کتاب سال و عضویت در شورای نظارت و همین جایزه داستان انقلاب که کار متأخر‌تر من با حوزه و وزارت ارشاد است. جلساتی هم برگزار می‌شد که همدیگر را می‌دیدیم‌ اما من ضرورتی برای رأی‌زنی و اخذ مسئولیت و ‌امتیاز نمی‌دیدم و نمی‌بینم.

آقای صفار که هم دوست شما بودند و هم همفکر شما؟
من با آقای صفار هم دوست بودم و هم الان دوست هستم. هم روحی و هم سنی و ایشان بسیار آدم شریفی است. وقتی ایشان وزیر شد من حتی حاضر شدم بروم و سرممیز اداره کتاب شوم. آن هم – بعد دوره مهاجرانی و اصلاحات- که بحث بگیر و ببند شایعه شده بود و دل می‌خواست که کسی این بخش را – بعد این همه سال تسامح – جمع کند.‌ اما ارشاد به هم ریخت و سوء‌تفاهم‌هایی پیش‌ آمد. گرچه در این زمان از رادیو‌های بیگانه تماس می‌گرفتند و من را با لقب سرممیز جمهوری اسلامی خطاب می‌کردند و به قولی‌ آش نخورده و…
من البته هم‌ آماده بودم و هم ابایی نداشتم و افتخار هم می‌کردم که سپر بلای دستگاه فرهنگی انقلاب شوم اما خب ظاهراً صلاح نبود.

چه شد که از این همه بار زمین مانده سراغ بحث داستان انقلاب رفتید و بعد از نوشته شدن و فراگیر شده فضای این همه داستان جنگ در حوزه داستان متعهد، یک مرتبه تک و تنها به فکر احیای موضوع فراموش شده داستان انقلاب افتادید؟
خب من اولین رمان در موضوع انقلاب اسلامی را از جبهه انقلاب نوشته بودم، یعنی قبل من نویسندگانی به این موضوع پرداخته بودند‌ اما از دیدگاه مخالف و منتقد. سیاه‌چمن اولین رمانی بود که در تجلیل واقعیت‌های انقلاب نوشته شد؛ چیزی که در آن انحراف چپ و راست نبود.
طبیعی است اولین نویسنده رمان انقلاب همیشه این دغدغه را داشته باشد، چون انقلاب ما انقلاب جذابی بود و ناشناخته مانده است. مخصوصاً سرعت وقوع جنگ تحمیلی و نیازهای روز هیچ وقت اجازه نداد که ما بتوانیم درباره این انقلاب خوب بنویسیم تا جامعه و به خصوص جوان‌های ما با تاریخ تحریف شده، با دوران طاغوت آشنا نشوند. داستان و رمان خیلی خوب می‌تواند انقلاب را معرفی کند و در این زمینه دست ما خالی بود و هست. به ویژه اینکه تاریخ ما توسط روشنفکرها خیلی تحریف شد.
اما جرقه اصلی این جشنواره بعد از نوشتن رمان اسماعیل بود که وقتی استقبال مردم و مسئولان را از کتاب اسماعیل و داستان انقلاب دیدم به خودم گفتم این کار باید به جای یک کار انفرادی تبدیل به یک جریان شود.
این شد که جشنواره داستان انقلاب برای تصویر‌سازی از دنیای تاریک طاغوت فراخوان شد تا افراد به این طرف بروند، گرچه خیلی از این نویسنده‌ها انقلاب را واقعاً ندیده‌اند و ما با داستان‌هایی روبه‌رو هستیم که یا درباره واقعی بودن آن و نزدیک بودن آن با واقعیت بسیار کم‌اطلاع هستیم و حتی بعضاً مطمئنیم با واقعیت جور نیست.
خود ما هم که انقلاب را دیدیم همه جا را ندیده بودیم. چند صحنه دیدیم، مثلاً من یادم است در نماز عید فطر تپه‌های قیطریه گونی پهن کرده بودند و حدود ۵۰۰ نفر بودیم که نماز خواندیم و از همان‌جا با دمپایی پلاستیکی تکبیرگویان از مسجد قبا مثل سیل راه افتادیم تا جایی که در جاده شمیران یک لحظه دیدم که ته جمعیت اصلاً مشخص نیست و با همان دمپایی تا میدان انقلاب و تا خانه‌مان در نزدیک سینما «جی» پیاده‌ آمدم. خب من این تصویر را دیدم، خیلی تصویرها را ندیدم و قضاوتی هم ندارم.
موضوع اصلی این است که کار به رسمیت شناخته شده و تبدیل به یک گفتمان ثابت در سطح کشور شده و می‌توان به آن عنوان جریان داد. به ویژه در حوزه شهرستان‌ها.

خود شما بدون راهنما کار کرده‌اید. آیا می‌پذیرید پیر و راهنمای نسل‌های بعد قرار بگیرید و تجربه‌تان را منتقل کنید تا نسل‌های بعدی مثل شما مشکلات بی‌مرشدی را نکشد؟
من نه دوست دارم و نه علاقه دارم…

پس من بروم سراغ صادق هدایت و گلشیری…
این وظیفه من نیست. واقعاً وظیفه من نیست که خودم را عرضه کنم. من و‌ امثال من با پیشینه مشخص، با سوابق و تجارب معین و با همه شناختی که از من در اجتماع منتشر شده اینجا هستم. شما و هر کس اگر از من سؤال کند، من مثل کتاب ورق می‌خورم و جواب می‌دهم‌ اما واقعاً وظیفه من عرضه کردن خودم نیست.

این مطلب مهمی است آقای فردی. شما می‌فرمایید من باید شما را پیدا کنم، یعنی شاگرد استاد را انتخاب می‌کند یا استاد خودش را باید عرضه کند؟
نگاه کنید عرضه کردن یک معلم فرق می‌کند. من می‌توانم بروم با این وضعیت جسمی و سلامتی در خانه بنشینم و کار تولید کنم یا اینجا بیایم و از صبح در حوزه هنری بنشینم و جشنواره طراحی کنم. این مبین یک پیامی است؛ مبین اینکه من خودم را در دسترس دیگران قرار دادم. من هنوز در این سن باید نوشته‌هایم را در فشار زیاد و در ساعات استراحت انجام دهم اما دوست دارم بهترین ساعاتم برای داستان انقلاب باشد، برای داستان بسیج باشد، برای کیهان بچه‌ها، این ادای وظیفه است در مقابل نسلی که اختیار دارد از من و ‌امثال من استفاده کند یا نکند و الا به مرید و شاگرد‌پروری اعتقاد ندارم. راه روشن است و شما همین نسلی که به جای شمع، ‌امروز با لامپ و پروژکتور می‌توانید راه را بیابید. خوش به حال این نسل!

 

روزنامه جوان

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>