خانه > آثار

آثار

گفتگویی با امیرحسین فردی درباره رمان کوچک جنگلی

گفتگویی با امیرحسین فردی درباره رمان کوچک جنگلی

امیرحسین فردی گیلانی نبود اما امروز از او در سایت های گیلانی مطلب منتشر می شود. چرا که دینی به گردن گیلانی ها دارد. فردی رمانی به نام کوچک جنگلی دارد که در ۲۴۰ صفحه در سال ۱۳۸۰ توسط انتشارات قدیانی در تهران منتشر شد و مورد اقبال زیادی قرار گرفت به طور که در زمان کمی به چاپ پنجم ... بیشتر بخوانید »

از رفاقت فردی با انقلاب تا دغدغه های امروزش

از رفاقت فردی با انقلاب تا دغدغه های امروزش

گفت و گویی منتشر نشده از مرحوم امیرحسین فردی رفتار پدرانه اش از ذهنمان بیرون نمی رود، بزرگوارانه و با محبت سلام و احوالپرسی كرد. كنارمان نشست، همه تقریبا هم سن فرزندانش بودیم و او مانند پدر. لحن صدایش سرشار از دلسوزی بود، می خواست ما را متوجه تهدیدها بكند و در عین حال امید بدهد. با حوصله دغدغه هایمان ... بیشتر بخوانید »

مصاحبه رادیو کتاب با زنده یاد امیرحسین فردی

مصاحبه رادیو کتاب با زنده یاد امیرحسین فردی

این مصاحبه در حاشیه پنجمین جشنواره داستان انقلاب با زنده یاد امیرحسین فردی انجام گرفته است. مفتخریم که برای اولین بار، فایل صوتی فوق از پایگاه رسمی زنده یاد امیرحسین فردی منتشر می گردد. از رادیو کتاب و سرکار خانم جعفری که مساعدت و همکاری بسزایی در این امر داشتند، کمال تشکر و قدردانی را داریم.   موج اف.ام. – ... بیشتر بخوانید »

گزیده هایی از دست نوشته های چاپ نشده زنده یاد امیرحسین فردی

گزیده هایی از دست نوشته های چاپ نشده زنده یاد امیرحسین فردی

اشاره  از میان تمام بازی‌های روزگار، هرگز به میراث بردن مجموعة خاطرات زندگی یك مرد را تصور نمی‌كردم؛ مردی كه در نوجوانی، دل پر‌شور و سر‌سبز دارد و در جوانی قصد قربت می‌كند و خیز بر‌می‌دارد تا پرواز كند تا برِ دوست.  مردی كه هم نویسنده است، هم معلم است، هم كاپیتان است، هم پدر است و هم خان! است.اما ... بیشتر بخوانید »

هوا سرد است

هوا سرد است

بیشتر بخوانید »

ما همه موج شدیم

ما همه موج شدیم

بیشتر بخوانید »

دغدغه این روزها

دغدغه این روزها

بیشتر بخوانید »

دلداده او هستم

… باور کردني نيست. رحمتش را شامل حالم کرد. دستم را گرفت، دستم را مي‌گيرد. باهاش حرف زدم. زانو زدم. گريه کردم، گريه کردم. نه يک بار، نه دو بار، بلکه بارها و بارها در برابرش زانو زدم. سر بر آستانش گذاشتم. او هم دلم را ربود، آتشم زد. پاداش داد. عزت داد. سربلندم کرد. از دامي که افتاده بودم ... بیشتر بخوانید »

مثل یک خیال

روزهايم زخمي است. درد دارم. با درد راه مي‌روم. با درد نفس مي‌کشم. بعد هم از زور درد، نه راه مي‌روم و نه نفس مي‌کشم. يک جايي مي‌ايستم و به رودخانه زندگي نگاه مي‌کنم که شروشر جاري است و اصلاً و ابدا با من که بي‌نفس و بي‌رمق در ساحلش ايستاده‌ام کاري ندارد. محلم نمي‌گذارد، حتي بگو يک ثانيه. بود ... بیشتر بخوانید »

وقت چندانی نمانده است

وقت چندانی نمانده است

امروز وارد شصتمين سال زندگي‌ام شدم. پس از اين نظر بايد روز مهمي باشد. بازنشستگي، شصت سالگي و …. خوب احساس مي‌کنم که سبک‌تر هستم. نمي‌دانم چه بايد بگويم، چه بايد بکنم. اصلا چه چيزي از دستم بر مي‌آيد؟ جز اين که در اين واپسين روزها و شب‌هاي ماه رمضان، از صاحب ليله‌القدر استغاثه کنم اين سال‌هاي باقي مانده عمرم، ... بیشتر بخوانید »