خانه > آثار > دست نوشته (برگ 2)

دست نوشته

من چه کرده ام ؟

… آنچه که اين روزها دغدغه اصليم است، اينکه من چه کرده‌ام. چه ميزان تابيده‌ام. تا چه شعاعي نور افکنده‌ام؟ براي ديگران چه کرده‌ام؟ چه خدمتي؟ و بالاتر از همه، چه‌قدر توانسته‌ام با خالق خود ارتباط برقرار کنم؟ چقدر خودم را به او نزديک کرده‌ام؟… بیشتر بخوانید »

با سیلاب اشکهایم

با سیلاب اشکهایم

… خداوند به من رحم کند. دستم را بگيرد و به طرف خودش بکشد. نمي‌دانم اصلاً لايقش هستم يا نه؟ با اين همه گناه و معصيت و غفلت، جاي ما که آن‌جا نيست. اما من دست از دامنش نمي‌کشم. رهايش نمي‌کنم، جز او کسي را ندارم. آنقدر اشک مي‌ريزم، آنقدر سر بر آستانش مي‌گذارم و ناله مي‌کنم، تا با سيلاب ... بیشتر بخوانید »

قبول حق

هشتمين روز ماه مبارک رمضان سال 1424 است. حوزه افطار مي‌دهد. من هم دعوتم. حوزه را دوست دارم. نه امسال و پارسال و نه پيرارسال، که از همان اول، از پاييز سال 1358 که در ساختمان کوچکي در فلسطين شمالي بوديم و در زمستان 1359 به مکان فعلي اسباب‌کشي کرديم. چه آن زماني که شب‌ها تفنگ به دوش مي‌انداختيم و ... بیشتر بخوانید »

شیرین ترین خاطره

روزي که شيرين‌ترين اتفاق زندگي‌ام افتاد، من مثل امروز نويسنده نبودم. البته يکي از بزرگ‌ترين آرزوهايم نويسنده‌شدن بود و چيزهايي هم مي‌نوشتم که بيشتر از جنس يادداشت‌هاي روزانه و خاطرات تلخ و شيرين آن ايام بود. دست‌نوشته‌هاي آن روزگار، براي من حکم مواد خامي را داشت تا در آينده‌اي نامعلوم و در فرصتي نامشخص، به شکل داستان نوشته شوند و ... بیشتر بخوانید »

اسماعیل بلند شو

اسماعيل، قطار را مي‌بيني، واگن‌ها چه تند مي‌روند اسماعيل. بلند شو، بلند شو خودت را بتکان، برف‌ها را کنار بزن. تکان بخور و خودت را بتکان. قطار مي‌رود. برخيز اسماعيل، اين گودال گور تو شده، مي‌شود اسماعيل. چشم‌هايت را باز کن، نگاه کن اسماعيل، قطار نزديک مي‌شود. چراغ‌هايش را مي‌بيني، از لابه‌لاي دانه‌هاي برف، نور چراغ‌هايش را مي‌بيني. اسماعيل از ... بیشتر بخوانید »

با مرگ بيشتر مانوس هستم

هيچ‌وقت براي نوشتن مطلبي اين قدر سختي نکشيده‌ام. سخت بود، سخت است. دوازدهم همين ماه، مادرم براي هميشه رفت. رفت. ما مانديم و جاي خالي‌اش که خواهرم هر روز گل‌هاي ياس حياط را در همان محل مي‌چيند و بوي عطرش در اتاق مي‌پيچد. اما بوي او، بوي ديگري بود، مثل عطر گياه «بومادران» خيلي اسرارآميز. مادرم چشم‌هاي مهربانش را بست ... بیشتر بخوانید »

چشم به راه من است

امروز صبح پاييز آمد. هوا سنگين شد. بوي دود داد. نفس مي‌رفت و بالا نمي‌آمد. اين پاييز تهران است. يک نفس راحت توي آن نمي‌توان کشيد. مادر حالش خوب نيست. در نگاهش بوي خداحافظي است. در کلامش هم. براي هميشه، ابد. چقدر توي فرودگاه‌ها او را راه انداختم. خودم ايستادم و رفتنش را تماشا کردم. آخرين لحظه‌ها برگشته و آخرين ... بیشتر بخوانید »

هوا سرد است

ساعت 5/11 شب، فرمانده گارد….(!) اعلام همبستگي کرد. التماس مي‌کرد و به قرآن و خدا قسم ياد مي‌کرد که در اختيار ملت هستند و پرچم سفيدرنگي سر در پادگان‌هايشان زده‌اند که آماده بازديد است. در التماس خويش اصرار داشت. مردم سنگربندي کرده‌اند، در طول خيابان و سر کوچه‌ها موانع ايجاد کرده‌اند. کوکتل مولوتف سازها در زير طاقه مشغول ساختن سلاح ... بیشتر بخوانید »

ما همه موج شديم

ديشب را در مسجد گذرانديم. از طرف کميته استقبال امام مأموريت حفظ نظم را داشتيم و مي‌بايستي صبح زود در محل مأموريت خويش مستقر مي‌شديم. بنابراين دسته‌جمعي در مسجد مانديم. با دوستان صحبت کرديم و تا طلوع فجر چنين بوديم. حرف‌ها در اطراف و پيرامون امام و نهضت و توطئه‌ها بود و چه شب فراموش‌نشدني بود. بدون شک هيچ شبي ... بیشتر بخوانید »

دنیا برایش کوچک بود

امشب يعني روز چهارشنبه و شب پنج شنبه 27 دي ماه ساعت 9:30 شب است. هواي بيرون خيلي سرد و باد با تمام قدرت، سوز خود را به در و ديوار مي‌زند. پنجره بزرگ اتاقمان عرق کرده و نور چراغ در آن انعکاس خفيفي دارد. همه اهل خانواده ما خوابيده‌اند. فقط من بيدارم در اين شب، واقعاً سرد زمستاني با ... بیشتر بخوانید »