خانه > آثار (برگ 2)

آثار

دفتر کار من

دفتر کار من

…. ديگر به اين دفتر عادت کرده‌ام. دفتري که پنجره‌اش رو به جنوب تهران، رو به ساختمان بلند و سيماني و تيره مخابرات پايتخت، رو به ساختمان هاي قديمي و فرسوده، با شيرواني‌هاي کهنه و غم زده، با هواي آلوده و آسماني دود آلود باز مي شود. من به اين منظره هاي اندوه‌بار عادت کرده‌ام. به کبوترهايي که رديف روي ... بیشتر بخوانید »

ماه و ماه هایم

خدايا روزم را خير گردان. خدايا شنبه و شنبه‌هايم را خير گردان. پروردگارا هفته و هفته‌هايم را خيرگردان. ماه و ماه‌هايم را خيرگردان. سال و سال‌هايم را خيرگردان. به من توفيق بندگي عنايت فرما. بار الها، کمکم کن تا تو را اطاعت کنم. احکامت را در زندگي‌ام جاري کنم. پروردگارا، به من مقام صحبت با خودت را مرحمت فرما تا ... بیشتر بخوانید »

پشت پنجره

… يکي از کبوترها پشت پنجره‌ام مانده و نرفته. گمانم جوجه باشد. طفلکي بدجوري کز کرده. کمي برايش ارزن ريختم. با خواب آلودگي کمي از آن را خورد و چشم‌هايش را بست. الان ديگر هوا تاريک شده. چسبيده به شيشه و خوابيده. مي‌ترسم فردا صبح اول وقت کلاغ‌ها بيايند سراغش. من ديده‌ام که آن‌ها چه‌طور جوجه‌هاي ياکريم را مي‌خورند. بیشتر بخوانید »

من چه کرده ام ؟

… آنچه که اين روزها دغدغه اصليم است، اينکه من چه کرده‌ام. چه ميزان تابيده‌ام. تا چه شعاعي نور افکنده‌ام؟ براي ديگران چه کرده‌ام؟ چه خدمتي؟ و بالاتر از همه، چه‌قدر توانسته‌ام با خالق خود ارتباط برقرار کنم؟ چقدر خودم را به او نزديک کرده‌ام؟… بیشتر بخوانید »

با سیلاب اشکهایم

با سیلاب اشکهایم

… خداوند به من رحم کند. دستم را بگيرد و به طرف خودش بکشد. نمي‌دانم اصلاً لايقش هستم يا نه؟ با اين همه گناه و معصيت و غفلت، جاي ما که آن‌جا نيست. اما من دست از دامنش نمي‌کشم. رهايش نمي‌کنم، جز او کسي را ندارم. آنقدر اشک مي‌ريزم، آنقدر سر بر آستانش مي‌گذارم و ناله مي‌کنم، تا با سيلاب ... بیشتر بخوانید »

قبول حق

هشتمين روز ماه مبارک رمضان سال 1424 است. حوزه افطار مي‌دهد. من هم دعوتم. حوزه را دوست دارم. نه امسال و پارسال و نه پيرارسال، که از همان اول، از پاييز سال 1358 که در ساختمان کوچکي در فلسطين شمالي بوديم و در زمستان 1359 به مکان فعلي اسباب‌کشي کرديم. چه آن زماني که شب‌ها تفنگ به دوش مي‌انداختيم و ... بیشتر بخوانید »

شیرین ترین خاطره

روزي که شيرين‌ترين اتفاق زندگي‌ام افتاد، من مثل امروز نويسنده نبودم. البته يکي از بزرگ‌ترين آرزوهايم نويسنده‌شدن بود و چيزهايي هم مي‌نوشتم که بيشتر از جنس يادداشت‌هاي روزانه و خاطرات تلخ و شيرين آن ايام بود. دست‌نوشته‌هاي آن روزگار، براي من حکم مواد خامي را داشت تا در آينده‌اي نامعلوم و در فرصتي نامشخص، به شکل داستان نوشته شوند و ... بیشتر بخوانید »

اسماعیل بلند شو

اسماعيل، قطار را مي‌بيني، واگن‌ها چه تند مي‌روند اسماعيل. بلند شو، بلند شو خودت را بتکان، برف‌ها را کنار بزن. تکان بخور و خودت را بتکان. قطار مي‌رود. برخيز اسماعيل، اين گودال گور تو شده، مي‌شود اسماعيل. چشم‌هايت را باز کن، نگاه کن اسماعيل، قطار نزديک مي‌شود. چراغ‌هايش را مي‌بيني، از لابه‌لاي دانه‌هاي برف، نور چراغ‌هايش را مي‌بيني. اسماعيل از ... بیشتر بخوانید »

با مرگ بيشتر مانوس هستم

هيچ‌وقت براي نوشتن مطلبي اين قدر سختي نکشيده‌ام. سخت بود، سخت است. دوازدهم همين ماه، مادرم براي هميشه رفت. رفت. ما مانديم و جاي خالي‌اش که خواهرم هر روز گل‌هاي ياس حياط را در همان محل مي‌چيند و بوي عطرش در اتاق مي‌پيچد. اما بوي او، بوي ديگري بود، مثل عطر گياه «بومادران» خيلي اسرارآميز. مادرم چشم‌هاي مهربانش را بست ... بیشتر بخوانید »

چشم به راه من است

امروز صبح پاييز آمد. هوا سنگين شد. بوي دود داد. نفس مي‌رفت و بالا نمي‌آمد. اين پاييز تهران است. يک نفس راحت توي آن نمي‌توان کشيد. مادر حالش خوب نيست. در نگاهش بوي خداحافظي است. در کلامش هم. براي هميشه، ابد. چقدر توي فرودگاه‌ها او را راه انداختم. خودم ايستادم و رفتنش را تماشا کردم. آخرين لحظه‌ها برگشته و آخرين ... بیشتر بخوانید »