خانه > دفتر یادبود

دفتر یادبود

در صورتیکه با زنده یاد امیرحسین فردی دیدار و آشنایی داشته اید و یا خاطراتی از ایشان در کیهان بچه ها، حوزه هنری، محافل، جشنواره ها یا … دارید، می توانید با ارسال خاطرات و احساسات خود در فرم پایین صفحه، آن را با دیگران به اشتراک بگذارید.

* نتیجه ارسال فرم، پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شود

۱۱ نظر

  1. در فراق معلم ، استاد ، مربی و راهنمای ما ن زنده یاد امیرحسین فردی
    دوباره ۵ اردیبهشت فرارسید ، روزی غم انگیز و سخت در مسیر زندگی ، روز فراق با یار عزیز سفرکرده معلمی که چه درس های پهلوانی،اخلاقی،ایثار،معتقدبودن،برادری،مهربانی،لطافت. بدون اغراق درسهای زندگی به ما آموخت .
    شاهد این حرفها تک تک شاگردان ،دوستان ،همکاران حتی آن گل یاس منزلش ، آن مورچه های حیاطش.
    یادش گرامی
    محمدشریعت بهادری

  2. سلام اقای فردی عزیز. چند روز پیش دعوت شدم به جشنواره مطبوعات کشور .گفتند برنده شده ام.یادداشتم با عنوان نامه ای از کودک جنگ به کودک صلح از کیهان بچه ها. خیلی خوشحال شدم .اما وقتی که توی سالن نشستم که جایزه ام را بگیرم دلم گرفت .آخه شما نبودید . از همه مهمتر پنج شنبه بود و جمعه سالگرد رفتن و پرواز شما.
    وقتی که اسم مرا صدا زدند و لوح تقدیرم را گرفتم اجازه خواستم تا از پشت تریبون حرف بزنم .سخت بود .اول شعری را تقدیم شما کردم.بعدش گفتم امروز که این جا ایستادم باید یاد آقای فردی را زنده کنم .من همان کودک جنگم که دوازده سالم بود و آقای فردی عزیز نامه ام را خواند و داستانم را چاپ کرد .حالا من ، همان کودک جنگزده این جا ایستادم تا جایزه ی جشنواره ی مطبوعات کشور را بگیرم .
    راستش دیگه بغض کردم .گریه ام گرفت .از پشت قطرات اشکم یک دفعه شما را توی سالن دیدم.فکر نکنید دیوانه شدم .نه اتفاقا خیلی هم متوجه بودم.مثل همیشه لبخند می زدی و مرا تشویق می کردید. همان جا روی سن از شما تشکر کردم و سرسبزترین بهارها را تقدیمتان کردم.خودتان که بهتر می دانید .
    اردیبهشت است دیگر .همان روزهای بهشتی شدن شما برای همیشه. فکر نکنید که فراموشتان می کنم.یا علی

    • سلام
      اول از همه جایزه مبارکت باشد. دوم اینکه چند روز پیش هم من در مراسم نکوداشت استاد امیرحسین فردی باید چند دقیقه ای صحبت میکردم. درست از پشت تریبونی که او آخرین سخنرانی اش را انجام دادبود، درست از همانجا. من نوشته ای را خواندم و به آن آخرها که رسیدم، دیدم نشسته است ردیف اول و دارد از نیمرخ مرا نگاه می کند و لبخند می زند.
      من باور میکنم که تو ایشان را دیدی. چون خودم هم بارها و بارها دیده امش.
      امیرحسین فردی فراموش شدنی نیست

  3. به نام خدای مهربان

    روز دوشنبه پنجم اسفند نود و دو

    دوشنبه چه روز آشنایی است برایم . دوشنبه ها را خیلی دوست داشتم حتی بیشتر از جمعه ها .امیر خان عزیزامروز دوشنبه آمدم به اتاقک محقر پشت بام مسجد . پس از سال ها آن جا را آب و جارو کرده بودند. نو نوارش کرده بودند. دوستان هم بودند. حتی صدای آرام قل قل سماور هم شنیده می شد.آمده بودم تو را ببینم . هرچه به چهار گوشه اتاق قصه یمان چشم دواندم تو را ندیدم . ناگهان هری سقف دلم فرو ریخت. همه جا پر از گرد وخاک شد . گردخاک ها بر روی صورتم نشستند . راه نفسم بسته شد نفسم با لا نیآمد. نگران شدم گفتم نکند امروز امیر خان نیاید. مدت ها بود تو را ندیده بودم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود امروز آمده ام تا تو را ببینم . بچه ها از خاطرات گفتند. چای ریختند و نوش جان کردند. اما تو نیامدی . حرف زدند باز حرف زدند اما تو نیامدی . صدای قرآن و اذان آمد اما تو باز نیامدی. دلم در هنگامه غروب دوشنبه حسابی گرفت .فضای اتاقک همه جا بوی تو را می داد .اما اتاقک پشت بام مسجد بدون حضور شما خیلی دل گیر بود.تحملش برایم سخت بود. بچه ها قرار است بار دیگر دور هم جمع شوند و چراغ آن جا را روشن نمایند. خیلی کار خوبی است. شاید این خبر برای من بهترین خبر باشد . حتما شما هم خوشحال شده اید. امروز خیلی منتظر شدم تا ببینمتان ولی شما نیامدی. حتما کاری برایت پیش آمده بود .امیر خان طوری نیست باز هم دوشنبه ها می آیم . آن قدر می آیم تا یک بار دیگر ببینمتان .

  4. بسمه تعالی

    جایت بسیار خالی است.
    امشب در اولین جلسه ای که برای شورا ی نویسندگان بود حضور پیدا کردم…اومدم بویت را حس کنم.بوی مهربانیت را ؛بوی نگاه صمیمیت را.امشب خیلی دلگیر است… باید در مسیر شما گام برداشت.
    به امید خدا

  5. عبدالحکیم بهار

    بهمن ماه 1387 برای جشنواره شعر وقصه کودک ونوجوان به ایرانشهر دعوت شده بودیم. خیلی از شاعران ونویسندگان کودک ونوجوان از تهران آمده بودند.با مرحوم فردی و جعفر ابراهیمی وجواد محقق در مهمانسرای جهاد کشاورزی هم اتاق شده بودم. تا نیمه های شب می نشستیم واز هر دری می گفتیم ومی خندیدیم.ابراهیمی از خاطراتش می گفت ومحقق از سالهای معلمی اش و فردی از تجربیات سالهای طولانی با کیهان بچه ها بودن تعریف می کرد .
    گرچه همه ما کیهان بچه ها را دوست داشتیم واز سرگذشت آن خیلی می دانستیم اما وقتی امیر حسین فردی از کیهان بچه ها حرف می زد انگار گفته هایش برای ما تازگی داشت.شب آخر که بعد از خوردن شام در خیابان های ایرانشهر قدم می زدیم به من و حسین فتاحی که کنارش بودیم گفت؛ نگران کیهان بچه ها است. حال اینکه دوستان در تهران خیلی مراقب کیهان بچه ها بودند اما سردبیر می گفت روزی که قراره کیهان بچه ها از موسسه برود بیرون باید کنارش باشم. اواز احساس مسئولیت کردنش همه لذت می بردیم.

  6. علی اصغر جعفریان

    به نام خدای مهربان

    یا اباالفضل

    امیر خان عزیز یا اباالفضل آخرین جمله رمانت یعنی گرگ سالی بود. راستش وقتی رمان را می خواندم و به آخرین

    جمله رمان رسیدم . خیلی منقلبم کرد. برای لحظاتی خشکم زد. مات وحیران مانده بودم . صدای یاابالفضل تو

    بلندترین و زیباترین یاابالفضلی بود که در عمرم می شنیدم . خوشا به حالت خوشا به مرامت و خوشا به راهت . خوشا به سعادتت .

    امیرخان ، در ماه محرم به سر می بریم . این اولین محرم است که شما حضور ندارید . ولی یاد تو و نام تو در مجالس عزاداری و روضه خوانی برده خواهد شد. ما به نیابت از شما یا ابالفضل خواهیم گفت اما یا اباالفضل شما با ما خیلی فرق دارد. صدای یا ابالفضل شما برای همیشه در طول تاریخ شنیده خواهد شد و ماندگار شده است .

    امیر خان عزیز و دوست داشتنی برای ما هم دعا کن

    التماس دعا

  7. خلیلی از اهواز

    مرحوم امیر حسین جان چقدر دوست داشتم ببینمت وبر دستانت بوسه جانانه بزنم ولی افسوس که در کشور ما وقتی انسانهای بزرگ از زمین خاکی بسوی ملکوت پرواز می کنند از آنها تقدیر می کنند .یادتو ویادکیهان بچه ها که زمانی ده ریال بود در خاطرات ما جاودانه هست روح بلندت جاودانه باد ای خردمند دانا که با زبان کودکی در کیهان بچه ها ما را پرورش دادی در صورتی که با هم فاصله ها داشتیم من از روستاهای دور افتاده خوزستان وتو از دامنه های سبلان ارتباط داشتیم کاش یکبار عکس تو را در کیهان بچه ها میدیدیم نه امروز که نیستی

  8. روز شنبه، کنار این میدان، چشم هایم چرا شده گریان؟

    نکند عینکم خطا دیدی؟ به خطا ماتم و عزا دیدی؟

    نکند که به خواب خوش رفته، در کند خستگی یک هفته

    می شود در هوای اردیبهشت، خبری این همه سیاه نوشت؟!

    می شود فصل آخر قصه، باشد این گونه تلخ و پر غصه؟!

    توی فکرم که عابری رد شد، آمد و خواند و حال او بد شد

    چیزها که خبر نمی خوانند، به نظر می رسد که می دانند!

    به نظر می رسد که هر چیزی، رفته در حالت غم انگیزی

    روزنامه که کار او خبر است، چشمش از این خبر، همیشه تر است

    باورم می شود چه ها رفته، «روح کیهان بچه ها» رفته

    پدر قصه های ساده و خوب، کرده یک روز خسته غروب

    آخر قصه که ورق می خورد، قصه گو خسته بود و خوابش برد!

    دست من نیست، آه… کم رویم، به جهان تسلیت نمی گویم!

    می روم پیش بچه ها باشم، تا شریکی در این عزا باشم

    می روم بغض اگر امان بدهد، در دل ناله ها صدا باشم؛

    پدر خوب بچه ها! «فردی»، باورم نیست برنمی گردی

    تقدیم به همسر وفادار و ۴ فرزند عزیز امیرحسین فردی

    حرف بی حرف؛ در روزگاری که بزرگی آدم ها به کیفیت موبایل شان بستگی دارد، زنده باد امیرحسین فردی که اصلا موبایل نداشت! موبایل نداشت، اما همیشه در دسترس بود! بعضی از ما، فقط موبایل مان آنتن می دهد! و فقط موبایل مان را شارژ می کنیم! اما امیرخان، تنها خانی بود که موبایل نداشت! ایرانسل، تالیا، همراه اول، حتی رایتل، هیچ کدام نتوانستند امیرخان را اسیر این زندگی مدرن کنند! بی موبایل… آری! بدون موبایل هم می توان زندگی کرد! حتی می توان فردی در مایه های امیرحسین فردی بود، اما از نظام، نه راننده قبول کرد، نه ماشین! زنده باد اتوبوس شرکت واحد! می گفت: «یک روز اگر سوار اتوبوس شرکت واحد نشوم، دلم برای مردم تنگ می شود!» همیشه نفر بغل دستی اش، توده های مردم بود! می گفت: «زندگی در تعریف من، یعنی گوش دادن به حرف های نفر بغل دستی صندلی اتوبوس!… زندگی یعنی همین چیزها!… تعهد یعنی با پایین ترین مردم پریدن! و الا چیزی که زیاد است نویسنده انقلابی!» امیرخان به مردم پشت نکرد، چون اتفاقا به انقلاب پشت نکرد!!… و من از شما عذر می خواهم بابت این همه علامت تعجب! امیرخان تا «پشتی» داشت، روی مبل ننشست! خانه اش هست! خانه امیرخان مبل نداشت! مبل، موبایل، اتومبیل، راننده، بیت المال… و احساس تکلیف! شور شوراها، هیچ وقت امیرخان را نگرفت! باری که برای لیست، دنبالش بودند، گفت: «احساس تکلیف کرده ام که در همین کیهان بچه ها، به بچه ها خدمت کنم!» می گفتیم: «امیرخان! آخر موبایل لازم تان می شود؟» می گفت: «من یا حوزه ام، یا کیهان بچه ها، یا جوادالائمه، یا خانه!» امیرخان بود دیگر! این جور نسخه ها را فقط برای خودش می پیچید! بعضی ها نسخه ساده زیستی را برای مردم می پیچند، اما به خودشان که می رسد می پیچند!! امیرخان تنها خانی بود که زندگی ساده ای داشت. ساخت و پاخت، با روحیات امیرخان نمی ساخت! با این و آن نمی بست! وام هم اگر می گرفت، مثل نفر بغل دستی اش در اتوبوس بود! امیرخان تنها خانی بود که چند سال پیش از فلان بانک، تقاضای ۱۰ میلیون تومان وام کرد! خان ها وام نمی گیرند! ارث خاندان شان را می گیرند! طرف، امیرخان را شناخت! گفت: «الان وام دم دست، وام تعمیر خانه است. بیا این برگه را پر کن و وامت را بگیر!». امیرخان تنها خانی بود که برگه را نگاه کرد و قید وام را زد! قید وام را زد و گفت: «من این وام را برای تعمیر خانه نمی خواهم، برای مصرف دیگری می خواهم… بگیرم، می شود دروغ!»

    خب می گرفتی حالا امیرخان! اصلا می گرفتی و خانه ات را تعمیر می کردی! من خانه ات را بارها دیده بودم! نیاز به تعمیر داشت! یعنی می خواستی دستی به سر و رویش بکشی، نیاز به تعمیرش هم جور می شد!! این همه البته از چشم من است! از چشم شما، خانه ات هیچ حرف نداشت! تازه، تکیه داده بود به خشت خشت دیوار پشتی مسجد جوادالائمه! صدای اذان! صدای موذن! الله اکبر! تو خانی نبودی که من دیده بودم! خان هایی که من دیده بودم، همه ویلا داشتند! همه ویلا دارند! من خانی می شناسم که وقتی احساس تکلیف می کند، «کیهان بچه ها» درنمی آورد! فتنه می کند، بلکه پدر انقلاب را درآورد! دیشب حاج حسین شریعت در «گفت و شنود» کیهان، گوشش را گرفت! خانی که من می شناسم، طلبکار است از بچه های انقلاب! از بچه های خانی آباد! از بچه های کیهان بچه ها! از نفر بغل دستی صندلی اتوبوس! خانی که من می شناسم، اهل «پیش گویی» است! قبل از اینکه فتنه بکند، فتنه را پیش گویی می کند!! پیر خرفت است خانی که من می شناسم! خانی که من می شناسم، «خان زاده» دارد که به اشتباه «آقازاده» صدای شان می زنند! حال که بساط پیش گویی گرم است، بگذار ما هم یک پیش گویی بکنیم! اگر باز هم حضرات خان بخواهند وارد میدان فتنه شوند، ما با قلم و قدمی به مراتب غلیظ تر، برنده تر، محکم تر و طوفانی تر از «نه ده» به صحنه خواهیم آمد! برای سرخ کردن صورت اشراف، سیلی صندوق آرا آماده است! ما برای این نوازش (!) هم سرمان درد می کند، و هم بالاتر، به شدت احساس تکلیف می کنیم!! این هم از پیش گویی ما… اما امیرخان! گفتم که؛ «تو خانی نبودی که من دیده بودم!» تو مهربان بودی! ملایم تر از نسیم! دیدنی تر از باران! دل سبلان تنگ می شود برایت! چه بد شد که رفتی، اما چه خوب که اردیبهشت رفتی!

    امیرخان! در رمان «اسماعیل» از خال «علی خالدار» نوشتی، اما خال صورت خودت چیز دیگری است. ناز بهتری دارد! محرمانه با تو، از این خال، سخن ها گفته بودم. یادت هست؟! تو باید هم به خال می زدی و اردیبهشت می رفتی… حیف که «قطعه هنرمندان» یک «هنرمند الهی» می خواست، و الا جای تو «قطعه ای از بهشت» بود. جمله دوستان شهیدت اردیبهشتی اند! سنگ مزارشان هست! نمی دانم از میان آن همه شهید جوادالائمه، چه کسی تو را یارکشی کرد، اما عجب سلیقه خوبی داشت! نمی دانم «آن سوی هستی» چه جور جایی است، اما حتما در آن، تیر دروازه و زمین چمن پیدا می شود! یادت هست همیشه می گفتی؛ «آرزو دارم یک دست دیگر با پدرت فوتبال بازی کنم؟!»

    امیرخان! فقط مراقب جرزنی های بابااکبر باش! حالا قبل از بازی، نیم ساعت هم خودش را گرم نکرد، نکرد! حرکات کششی و سرد کردن بعد از بازی را هم پیچاند، پیچاند! وانگهی، گفته اند؛ «خون شهید، گناهانش را پاک می کند»، نگفته اند که جرزنی هایش را هم!!

    امیرخان! در «سمفونی خاطره ها» مانده ام با کدام عشق بازی کنم؟! ظهر عاشوراهایی که بعد از عزای امام حسین (ع) می رفتیم بهشت زهرا… آه می کشیدی و می گفتی؛ «تا شام غریبان، تنها جایی که این چند ساعت، آرام مان می کند، همین «قطعه ۲۶» است…». پارچه گروه ورزشی مسجد جوادالائمه را می بستی به محفظه مزار بابااکبر و بنا می کردی خاطره تعریف کردن…

    – حسین! باور می کنی هنوز هم از پدربزرگت می ترسم!

    به مرور تا دقایقی دیگر…

    • سلام آقای حسین قدیانی دست نوشته ات داغونم کرد.خیلی حالم خراب شد،بدتر از یه آسمون ابری.خدا کمک کنه ادامه دهنده راهشون باشیم.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>